♦️مقایسه نظریات.... درباره ارتباط دین و جامعه …

♦️مقایسه نظریات
#مارکس
#دورکیم
#ماکس_وبر
درباره ارتباط دین و جامعه



دورکیم در سلوک جامعه ‏شناسان دین اجتماعی است، در عین حال که غیر متعهد می‏باشد. این دسته از جامعه ‏شناسان در حقیقت معتقدند که دین الهی به دلیل پیروزی شاخص‏های علمی و تجربی از محدوده تکامل زمانی خارج شده و اکنون دوره تسلط علم رسیده است،علمی که جز چیرگی بر طبیعت هدف دیگری در سر ندارد، رهایی انسان از موقعیت‏ های تنگ و بسته جامعه را به عنوان کجروی اجتماعی و سیاسی، محکوم کرده و روح جمعی را به جای روح خدا یا خدا و یا خلیفه او جایگزین می‏کند. باید گفت که دورکیم فکر و عناصر اولیه اندیشه و پایه‏های اساسی آگاهی و شناخت عقلی را اصولا زاییده زندگی اجتماعی می‏داند، حتی درباب مقولات منطقی، مانند زمان و مکان، معتقد است که اینها نیز از مقولات اجتماعی درجه دوم‏اند و جامعه نه تنها مقولات مذکور را پدید می‏آورد، بلکه محتوای آن از جنبه ‏های متفاوت وجود اجتماعی تشکیل شده است.روش اثبات ‏گرایی و تجربه‏گرایی دورکیم در باب واقعیت اجتماعی از اموری است که در جامعه‏ شناسی دین او نیز سریان دارد و قابل مشاهده است، به گونه‏ای که او دین را همچون سایر امور اجتماعی با عینک تجربه مورد مطالعه و بررسی قرارداد. علاوه بر آن، کار دورکیم در مطالعه ادیان ابتدایی آن هم در محدوده‏ای خاص کاری بیشتر مردم‏شناسانه است که با آن به قضاوت جامعه‏ شناختی پرداخته است. او آنچه را از این مطالعه برداشت کرده است‏ به تمام ادیان سریان داده و اگرچه برای دین نقش‏های مهمی قایل است، اما منشا آنها را چیزی فراتر از جامعه و داده‏های اجتماع نمی‏داند.اظهارنظر راجع به ماهیت ادیان، در حوزه و محدوده جامعه ‏شناسی دین نیست و دورکیم نباید از محدوده و حوزه علمی خود فراتر رود و به حوزه علمی دیگری وارد شود.

اظهار نظر کارل مارکس را در زمینه دین باید در زمره نظرات اندیشمندانی قرار داد که تحت عنوان جامعه‏ شناسان دین اجتماعی متعهد قابل درج هستند، دسته‏ای که به تمام باورهای دسته اول معتقد بوده، ولی روح جمعی را حاکم ندانسته و اصولا طرح آن را محکوم کرده‏اند و رهایی انسان را نمونه‏ای از بیداری، آگاهی و انقلابی بودن جامعه تلقی می‏کنند. در نظر مارکس ، جامعه‏ شناسی دین اصولا به عنوان جنبه‏ای از جامعه‏شناسی آگاهی و فرهنگ تلقی می‏شود. از نظر او، ستم‏کشی و از خودبیگانگی انسان فقط سیاسی، اجتماعی و اقتصادی نیست، بلکه معنوی هم هست. خلاصه در برداشت مارکس ،دین یکی از ایدئولوژی های سنتی است که آگاهی انسان باید از آن فراغت‏یابد،زیرا که دین ره‏آورد تضاد طبقاتی است و در این نظام به تضاد طبقاتی دین سر بر می‏آورد، گاهی آه ستمدیدگان است و گاهی شمشیر ستمگران تا با آن به راحتی بر ستمدیدگان حکم برانند. اما دو ایراد عمده بر دیدگاه کارل مارکس وارد است: اولا، مارکس مطالعه مهمی در زمینه دین نداشته و دین را کلیسای زمان خود پنداشت ه‏است که این‏گونه عمل از اندیشمندی چون مارکس کاری غیر واقع‏ بینانه است. از سوی دیگر، برداشت‏ خود از دین را به تمام ادیان سرایت داده، نقشی‏ منفی که کلیسای‏ زمان مارکس در جامعه‏ایفامی‏کند برای همیشه در حق دیگر ادیان جاری دانسته است و از این رو، به عدم دخالت دین در عرصه اجتماع رای داده است. ثانیا، مارکس به یافتن علل اساسی پیدایش دین از خلال وضع اقتصادی جامعه پرداخته است. لذا، از سویی، او مطرح می‏کند که‏واقعیت نابسامانی که طبقه رنجدیده در جامعه طبقاتی با آن روبرو می‏باشد افکار دینی را در ذهن رنجدیدگان فقیر پدید می‏آورد تا از این رهگذر ملجا و پناهی پیدا کند و از سوی دیگر، تمایل دارد تا نشان دهد این طبقه حاکم برای حمایت از مصالح خود آیین می‏سازد و برای طبقه رنجدیده به ارمغان می‏آورد، در حالی که هیچ‏کدام از اینها با اقعیت‏خارجی توافق ندارد، زیرا دین همیشه در دامن فقرا و محرومین و نیازمندان پرورش یافته و پیش از آنکه با نور خود سراسر جامعه را بپوشاند در روح فقرا و محرومین پرتو افکنده است، چه مسیحیت و چه دعوت اسلامی در شهر مکه.

دین در حوزه اندیشه ماکس وبر،به گونه‏ای جامعه ‏شناسی دین است و عمده نظرات و تفکرات اصولی وبر را در جامعه‏ شناسی دین او می‏توان بازیابی کرد. وبر را در دسته ‏بندی‏ها می‏توان جزو جامعه ‏شناسان دین اجتماعی قرار داد که روش تفسیری دارند. این دسته ضمن مردود شمردن وجوه آرمانی ناخداگرایی و عوامل‏ گرایی متفکران گذشته، اندیشه رهایی انسان را باز کرده‏اند،


─═इई @politickaraj ईइ═─
‍ ‍ ‍ ⇱ کانال علوم سیاسی⇱
ڪلیــڪ ڪنید


ادامه 🖐👇