👈 قسمت چهارم

#داستان_سلیمان_نبی
👈 قسمت چهارم

🔵 سلیمان گفت: «پروردگار قصر، از من سزاوارتر بر قصر است، اكنون بگو بدانم تو كیستی؟»

🔵 جوان گفت: «اَنَا مُلَكُ المَوتِ؛ من عزرائیل هستم.»

🔴 سلیمان گفت: «برای چه به این جا آمده‎ای؟»

👈 عزرائیل گفت: «لِاَقْبِضَ رُوحَكَ؛ آمده‎ام تا روح تو را قبض كنم.»

🌑 سلیمان گفت: «هرگونه مأموری هستی، آن را انجام بده. امروز روز سرور و شادمانی و استراحت من بود، ‌خداوند نخواست كه سرور و شادی من در غیر دیدار و لقایش مصرف گردد.»

🔴 همان دم عزرائیل جان او را قبض كرد، در حالی كه به عصایش تكیه داده بود. مردم و جنّیان و سایر موجودات خیال می‎كردند كه او زنده است و به آنها نگاه می‎كند. بعد از مدتی بین مردم اختلاف نظر شد و گفتند: چند روز است كه سلیمان ـ علیه السلام ـ نه غذا می‎خورد، نه آب می‎آشامد و نه می‎خوابد و هم چنان نگاه می‎كند.

🔵 بعضی گفتند: او خدای ما است، واجب است كه او را بپرستیم.

ادامه دارد...

@rahe_aseman