یادداشت های محمدرضا اسلامی- - - - - - - - -در ادامۀ یادداشت های ژاپن و وبلاگ ارزیابی شتابزده؛ اینجا تلاشی است برای دیدن آمریکا و ثبت مشاهدات. تحلیل و مقایسه الگوی توسعه هر دو کشور آمریکا و ژاپن و مستندنگاری ها، در حد امکان.ارتباط :
چندکلامی راجع به خورشیدگرفتگی دیروز.. (Total Eclipse)
چندکلامی راجع به خورشیدگرفتگی دیروز
یکی از دوستان گرامی تعبیری با این مضمون داشتند که: « تمام نویسندگان و مشاهده کنندگان میگویند که کسوف کامل
(Total Eclipse)
به طور کیفی و به درجات
با partial eclipse ،
و آنچه در کسوف های جزئی مشاهده می کنیم، فرق دارد.» به گمانم این صحبت بسیار صحیح است و شاید جایِ آن را دارد که هنوز تا از حال و هوای این رویداد دور نشده، چندکلامی راجع به آن نوشت که، احساس تا زنده و تازه است، در گفتن تعلّل نباید کرد.
همچنان که در تصاویر و ویدئوهای بالا قابل مشاهده بود، به جایِ تمرکز بر خود خورشید، بیشتر بر رفتارِ مردم در مشاهده کسوف تمرکز شده بود و مطابق معمول، تلاشی برای مستند سازی رفتارها. اینکه برای مشاهدۀ رفتاری در آسمان بِروی و هنوز به رفتارِ زمینیان بپردازی هم شاید، گونه ای از سربه هوایی (به هوا؟) و اشتغالِ ذهن و روح ما به "زمین" باشد.
در میانه عرق ریزان گرمای هوای ظهر کارولینای جنوبی، مشغول به مشاهدۀ مردم، خورشید شروع به گرفتن کرد، گمانم این بود که «پدیدۀ خاصی» نیست و خب ذره ذره در حالِ کم نور شدن است. کودکی چهار پنج ساله کنار پدری با شمایل و سیمای متداول آمریکایی (درشت و به ظاهر زمخت) نشسته بود و به انگلیسی زیبای کودکانه مرتب سوال می پرسید و جالب بود که پدر، چه با حوصله، یک به یک جوابِ کودک را می داد. نور به آرامی در حال کم شدن بود و باز گمانم این بود که خب امری خاص نیست. اما به یکباره کاملِ کامل، تاریک شد. یک لحظه انگار همه جمعیت ساکت شدند و بعد همهمه. در میانه این تاریکیِ مطلق ( که بارها تجربه اش کرده ایم و اینبار یکباره خاص شده بود) ناگهان صدای زنجره ها و جیرجیرکها برخاست. همه با هم دسته جمعی. یکباره شروع کردند به خواندنِ سرودی که طبیعت برایشان گفته: که شب ها باید بخوانند. نمی دانم چندثانیه/دقیقه طول کشید این تاریکیِ محض، که به یکباره گوشۀ نور، از گوشه دایرۀ تاریک، هویدا شد و جمعیت فریاد زدند. فریادها به هوا برخاست. ذره ذره نور بیشتر می شد که یکباره دیدم تمام صورت خیس است و اشک بی هوا در حال سرازیر شدن. انگار یک لحظه (که انتظارش را نمی کشیدی) در این برآمدنِ نور از پیِ تاریکیِ مطلق چیزی که انتظارش را نداشتی برجانت آمد.
ذره ذره که روشن شد یکباره گفتم پسر! جلوی درب دانشکدۀ آموزش مهندسی ایستاده، اساتید (یا همکلاسی ها) رد شوند گمان نکنند طرف خل وضع است و با دیدن خورشید گریه می کند. تا آمدم خود را کناری بکشم دیدم چهره های دیگری که گریه می کردند. عجب!
لحظه، یا همان که حافظ می گوید «آن» ، یکباره بی آنکه انتظارش باشد، رسیده و آن گاه که گمان می کنی قرار است که یک «رفتارِ معمولی» از رفتارهایِ علمی طبیعت را ببینی، شکارِ آن ، آن شده ای. و در شگفت که اینهمه مشغول بودن به زمین و زمینی ها، مگر مجالِ "آنی" می گذارد از آن جنسى که حافظ چنین مشتاقانه طلبش می کند:
بندۀ طلعتِ آنیم، که آنی دارد.
گاهی به آسمان نگاه کن. چه انتخاب واژۀ زیبایی کرده برای هشتمین فیلم سینمایی اش کمال تبریزی. و شگفت از او که می گوید: روزیِ تان در آسمان است. « وَ فِی السَّماءِ رِزْقکُم».
https://t.me/solseghalam