تصور

تصوّر

* دارم تصور مى كنم كه اگه پسرم هنوز ژاپن بود و عده اى "شهروند" ژاپنى پشتِ درِ مدرسه اش تجمع مى كردن كه « اينهمه بچه غيرِ ژاپنى چرا ثبت نام كردين توى اين مدرسه؟ »

داشتم تصور مى كردم كه حتى كوچه ها و ساختمان هاى اون مجتمع مسكونى پُرت آيلند برايم رنگ سياه و رعب آور به خود مى گرفت.

مى توانستم اصلا باقى بمونم در اون منطقه؟ جايى كه با "فرزندت" اينچنين نامهربانه؟

* داشتم به یاد می آوردم و تصور ميكردم آن روزى كه از ميشيگان آمديم به كارولينا و فرداىِ اجاره خانه، رفتيم و اسم پسرك را در بهترين مدرسه اين شهركِ دانشگاهى نوشتيم . فقط با داشتن يك قرارداد اجاره منزل. فقط. تصوّر ميكردم اگر فقط يكبار ، عده اى جلو اين مدرسه جمع شده بودند، حس تلخِ ماندن در اين شهر با ما چه مى كرد؟

تلخىِ رفتار با فرزندت هزار بار تلخ تر و زهرمار تر از تلخىِ رفتارِ بد با خودت است ...

- - -

نمى توانم تصور كنم اين تصوّرات و خيالات، واقعا براى كودكان افغان ، در كشورم اتفاق افتاده. نمى خواهم .

چه كرده اند اين هموطنانِ ما مقابلِ مدرسه كودكان افغان؟

* چندین سال است كه فرازونشیب زندگى خارج از كشور را كشيده و چشيده ام. براى كسى كه تلخى و سختىِ غربت چشيده، هزار رقم دورى ديده، اهل أمن و آسايش نبوده، تصورِ سختى كشيدن عادى مى شود ، اما تصور اينگونه بى مهرى ديدن فرزندت ، هيچ وقت عادى نمى شود .

https://t.me/solseghalam