فلسفه،ادبیات،هنر رها قندی پژوهشگر فلسفه & Lawyer
📚📙📘📒📚. مختصر این که آدمی از لحاظ جسمانی همچون آب جاری و از لحاظ نفسانی همچون خواب و خیال و بخار است
📚📙📘📒📚
عمر آدمی لحظهای بیش نیست، وجودش جریانی گذرا، احساساتش مبهم، جسمش طعمهٔ کرمها، نفسش گردبادی ناآرام، سرنوشتش نامعلوم و شهرتش ناپایدار است.
مختصر این که آدمی از لحاظ جسمانی همچون آب جاری و از لحاظ نفسانی همچون خواب و خیال و بخار است. زندگی چیزی نیست جز نبرد، اقامتی کوتاه در سرزمینی بیگانه؛ و پس از شهرت، گمنامی فرا میرسد.
پس چه چیزی میتواند راهنما و پاسدار آدمی باشد؟
فقط و فقط یک چیز: #فلسفه.
فیلسوف بودن یعنی پاک و سالم نگه داشتن روح خود، یعنی روحی فارغ از لذّت و درد داشتن، یعنی هدف داشتن و از کذب و ریا مبرّا بودن، یعنی در قید کردهها و نکردههای دیگران نبودن، یعنی تن به قضا دادن و خدایان را منشاء امور دانستن- و از همه مهمتر یعنی با متانت در انتظار مرگ بودن و مرگ را جز انحلال سادهٔ عناصر سازندهْ موجودات زنده ندانستن. اگر این عناصر بنفسه از ترکیب و بازترکیب بیپایان خود آسیب نمیبینند، چرا باید به تغییر و انحلال کل ظنین باشیم؟ تغییر جزیی از راه و رسم طبیعت است؛ و در راه و رسم طبیعت هیچ شرّی وجود ندارد.
همچون دماغهای باش که همواره امواج را میشکند: او محکم و استوار میایستد، در حالی که هیاهوی امواج به سرعت فرو مینشیند. «چقدر بد اقبالم که چنین اتّفاقی برایم افتاد!» به هیچوجه این طور نیست؛ در عوض بگو: «چقدر خوشاقبالم که این اتّفاق موجب تلخکامیام نشد؛ نه از امروز میترسم و نه از فردا بیمناکم.» این اتّفاق ممکن بود برای هر کسی پیش آید، ولی هر کسی نمیتوانست بدون تلخکامی آن را از سر بگذراند. پس چرا اتّفاقی را نشانهٔ خوشاقبالی و اتّفاقی دیگر را حاکی از بداقبالی بدانیم؟ آیا میتوان چیزی را که خلاف طبیعت انسان نیست نوعی بداقبالی شمرد؟ و آیا اگر این چیز خلاف ارادهٔ طبیعت نباشد، ممکن است خلاف طبیعت انسان باشد؟ ولی تو که ارادهٔ طبیعت را میشناسی. آیا اتّفاقی که برایت رخ داده تو را از عدالت، بلند همّتی، اعتدال، خردمندی، دوراندیشی، صداقت، عزّت نفس، استقلال و تمام خصایل مختص طبیعت انسان باز میدارد؟ در آینده هر وقت خواستی از چیزی احساس تلخکامی کنی، این قاعده را به یاد داشته باش: «این اتّفاق به هیچ وجه حاکی از بداقبالی نبود؛ تحمّلش نوعی خوشاقبالی عظیم بود.»
... به زودی خاکستر و استخوان خواهی بود، تنها نامی از تو باقی میماند، یا شاید حتّی نامی هم از تو بر جای نماند- گرچه حتّی نام هم چیزی جز صدایی تو خالی و تکرار آن نیست. تمام آنچه آدمی در زندگی بدان دل میبندد پوچ و تباه و بهدردنخور است؛ انسانها همچون سگهایی غرّان یا کودکانی در حال نزاعند که لحظهای میخندند و لحظهای دیگر میگریند. امانت، نزاکت، عدالت و حقیقت «از زمین رخت بربسته و به المپ پر کشیدهاند» پس چرا هنوز این جا هستی؟
اشیای محسوسْ متغیٌر و ناپایدارند؛ اندامهای حسّی ما ضعیفند و به آسانی فریب میخورند، نفس بیچاره خودش جز بخاری از خون نیست، و شهرت در چنین جهانی بیارزش است. پس چه باید کرد؟ امیدوار باش و در انتظار فرجام بمان، خواه نیستی باشد خواه تغییر شکل. تا فرا رسیدن آن ساعت چه باید کرد؟ فقط خدایان را تعظیم و تکریم کن؛ به انسانها نیکی کن؛ صبر و تحمّل پیشه کن؛ و به یاد داشته باش که چیزی جز این جسم مفلوک و نفست نداری، و بر هیچ چیز دیگری فرمان نمیرانی.
#مارکوس_اورلیوس
@toreyejan
https://t.me/toreyejan