پرسش اساسی بزرگ تمامی فلسفه‌ها، بویژه فلسفه متأخر، پرسش راجع به رابطه تفکر و هستی است

پرسش اساسی بزرگ تمامی فلسفه‌ها، بويژه فلسفه متأخر، پرسش راجع به رابطه تفکر و هستی است. از همان زمانهای قديم که انسانها هنوز نسبت به ساختار اندامهای خود کاملاً جاهل بودند، زير تأثير اشباح رؤيايی به اين باور رسيدند که تفکر و احساس آنها نتيجه فعاليت اندامهای آنان نبوده بلکه بر اثر فعاليت روح جداگانه‌ای است که در بدن آنها سکونت ميگزيند و به هنگام مرگ آن را ترک ميگويد - از اين زمان انسانها به تفکر درباره رابطه ميان اين روح با جهان خارجی کشيده شدند. اگر روح هنگام مرگ بدن را تَرک ميکند و به زندگی ادامه ميدهد، پس مناسبتی نداشت که مرگ جداگانۀ ديگری برای آن اختراع کنند. بدين گونه بود که ايدۀ مرگ‌ناپذيری روح پيدا شد، که در آن مرحله از تکامل به هيچ وجه تسلی‌بخش نمينمود بلکه همچون سرنوشتی جلوه ميکرد که جنگيدن به ضد آن بيفايده است و بيشتر - مثلاً در ميان يونانيان - همچون يک نگونبختی گريزناپذير بود. اين نه تمايل مذهبی برای تسلی بلکه سرگردانی ناشی از جهل عمومی که با اين روح - هنگامی که وجود آن پذيرفته شده - پس از مرگ چه بايد کرد بطريقی همگانی به انديشه مزاحم مرگ‌ناپذيری شخصی انجاميد. خدايان نخستين بشيوه‌ای دقيقاً مشابه از راه شخصيت يافتن نيروهای طبيعی پديد آمدند و اين خدايان با تکامل بيشتر اديان، صورتی بيش از پيش فوق اين‌جهانی به خود گرفتند تا اينکه سرانجام با فرآيند تجريد - و تقريبا ميتوانم بگويم با فرآيند تقطير - که در سير تکامل فکری انسان طبعاً روی ميداد، از ميان بسياری از خدايان کم يا بيش محدود و متقابلاً محدود کننده، در اذهان انسانها، ايدۀ خدای يگانه اديان يکتاپرست ظهور کرد.

بدين گونه پرسش رابطه تفکر با هستی، رابطه روح با طبيعت - برترين پرسش سراسر فلسفه - ريشه در تصورات تنگ‌نظرانه و جاهلانه عهد بربريت - و نه فقط در اديان - دارد.


#فریدریش_انگلس

(فصل دوم ماتریالیسم لودويگ فويرباخ و پايان فلسفۀ کلاسيک آلمانی)

@toreyejan

https://t.me/toreyejan