وا می‌کند، می‌ریزد آشفته، بر شانه‌اش موهای درهم را. دریای آرام آرزویم نیست!

وا می‌کند، می‌ریزد آشفته، بر شانه‌اش موهای درهم را
می‌بارد از هر گوشه‌یی آرام، یک‌آسمان بارانِ نم‌نم را
دریای آرام آرزویم نیست! من ناخدایی ماجراجویم
وقتی که دریا غرقِ طوفان است، می‌شویَد از دنیای من غم را
احساسِ من چالش‌برانگیز است، این قسمتش را دوست‌تر دارم:
این «بی‌قرارت نیستم/هستم»، این «دوستت‌دارم/ندارم» را
با يك نگاه آميخت با عرفان، يك‌عمر سرگردان و سرگردان
چشمانِ او ذوالنّون مصري را؛ ابرويش ابراهيم ادهم را
بین زمین و آسمان گیرم، می‌خندد و از غصّه می‌میرم
با آتشِ سوزانِ لب‌هايش كرده‌ست گيراتر جهنّم را
پا می‌شوم هردم که برگردم، می‌خندد و در را نمی‌بندم
آن لب ـ خصوصاً وقتِ خندیدن ـ شُل می‌کند پاهای آدم را

صالح دروند


@zhuanchannel