راننده گفت:. _خیلی از شهر دور شدیم.. پیرمرد با صدای راننده به خودش آمد:

راننده گفت:
_خيلي از شهر دور شديم.
پيرمرد با صداي راننده به خودش آمد:
_باز هم بايد دور شيم.
راننده لبخند زد:
_اگه از يه شهر زياد دور شيم به يه شهرِ ديگه ميرسيم.
پيرمرد ناگهان ترسيد:
_خيلي ممنون، نگهدار !


رسول يونان