او از غرق شدن می‌ترسید. برای همین، هیچ‌وقت شنا نمی‌کرد. سوار قایق نمی‌شد

او از غرق شدن مي‌ترسيد
براي همين ، هيچ‌وقت شنا نمي‌کرد
سوار قايق نمي‌شد
حمام نمي‌کرد
و به آبگيري پا نمي‌گذاشت

شب و روز در خانه مي‌نشست
در را به روي خود قفل مي‌کرد
به پنجره‌ها ميخ مي‌کوبيد
و از ترس اينکه موجي سر برسد
مثل بيد مي‌لرزيد و اشک مي‌ريخت
عاقبت آن قدر گريه کرد
که اتاق پر شد از اشک
و او را درخود ، غرق کرد

شل سيلور استاين