در باب چیزی بنام «چپ لکانی». ✍ محمدزمان زمانی

در باب چیزی بنام "چپ لکانی"
✍ محمدزمان زمانی


سخن گفتن از چیزی به نام چپ لکانی بی درنگ این پرسش را به ذهن می آورد که آیا چیزی به نام "راست لکانی" هم وجود دارد یا میتواند وجود داشته باشد؟ این واقعیت که جریانی به نام چپ لکانی (lacanian left) وجود دارد قابل شک نیست ولی مساله مهم و حیاتی این است که چپ تا چه اندازه میتواند از نظریه لکانی بهره ببرد و نظریه لکانی تا چه حد برای جریان چپ سلاح نظری فراهم میکند. ایا اینکه چیزی بنام راست لکانی نداریم امریست اتفاقی و تصادفی یا اینکه نظریه لکان در بنیاد نمیتواند در خدمت سیاست راستگرا باشد. اگر جریان چپ را اینجا به معنای مارکسیسم و کمونیسم بگیریم باید بدانیم که از دل نظریه لکان مستقیما چیزی در تایید پر سوز و گداز رادیکالهای شورشی مارکسیست درنمی آید. پس بخشی از جریان مارکسیستی چرا اینسان به ماترک و میراث ژاک لکان بسته و پیوسته است؟ نظریه لکانی شناخت و نقدهای مهمی درباره فانتزی و ایدیولوژی و هویت فراهم میکند که در ارایه خوانشی نو و مفید از مارکس کمک مان میکند. این خوانش در پرتو افکندن بر بسیاری مسایل جهان کنونی کارگر می افتد. نخست یادمان نرود که بقول ژیژک این مارکس بود که به لکان در معرفی و بسط مفهوم مهم "لذت افزوده" الهام بخشید. نظریه ارزش افزوده که قلب نظریه مارکسی را تشکیل میدهد با خوانش لکانی در قالب مفهوم لذت افزوده یا ژوئیسانس در می آید و ابعادی هستی شناختی می یابد. از دید مارکس آنچه نهایتا سرمایه داری را با تنش مواجه میکند و امنیت و آرامش کارکردگرایانه معمول و روزمره اش را بهم ریخته مختل میکند همان چیزیست که سرمایه داری را قوام میبخشد: ارزش افزوده. ارزش افزوده در مقام یک مازاد نظم ارگانیک سرمایه داری را با مشکل روبرو میکند. لذت افزوده نیز در قاموس لکانی امر برآشوبنده است، در پیوند با امر واقعی، آنچه همچون شبحی برمیگردد و اخلال و پارازیت ایجاد میکند. بر این اساس روانکاوی لکانی دلیل محکمی تدارک میبیند برای رد این تصور لیبرالی- محافظه کارانه از سرمایه داری به مثابه سیستمی که دارای هماهنگی غایی و نهایی است (در تلقی آدام اسمیتی، فانتزی ای بنام "دست نامریی" همواره در راستای هماهنگی نهایی سیستم عمل میکند). دقیقا بر همین اساس هم است که روانکاوی لکانی و اساسا هستی شناسی فلسفی لکان هر تصوری از یک جامعه مطلوب نهایی فاقد آنتاگونیسم و تمام و کمال را رد میکند. همچنانکه چیزی بنام رابطه جنسی وجود ندارد چیزی به نام جامعه هم وجود ندارد (البته جمع و جماعت آدمها همچنان وجود دارد همانطور که آمیزش جنسی همیشه وجود داشته و دارد). در اینصورت تضمینی برای یک جامعه آرمانی که از همه تضادها و تنش ها بری باشد وجود ندارد. تصور ایدئال چنین جامعه ای همواره امری است فانتزی گونه و ایدیولوژیک. در برداشت لکانی از سنتز، هیچ سنتز نهایی ای در کار نیست. این را لکان بصورت دیگری هم میگوید: نفی "دیگری دیگری": هیچ تضمین کننده فراساختاری ای وجود ندارد که در پس پشت رویدادها وجود داشته باشد. بعبارت دیگر، فلسفه تاریخ مارکسیسم خام که برای تاریخ معنا و غایتی قایل است تصوریست خطا. تاریخ معنا و غایتی ندارد، هستی و جهان و تاریخ کور و بیمعناست، اینجا لکان و سارتر و کامو بهم می رسند، نیهیلیسم. اما این بینش درست لکانی مارکسیسم را بالکل نفی نمیکند بلکه فقط مارکسیسم تاریخ باور را کنار میگذارد. روانکاوی لکانی بر امر واقع بمثابه امر برآشوبنده ساختار و سیستم تاکید میکند. بهمین خاطر نفی تاریخ باوری در نظریه لکان- بر خلاف پسامدرنیسم و لیبرالیسم - با خاطری آسوده و وجدانی راحت پایان نمی یابد. اتفاقا برعکس؛ و این تفاوت اساسی نظریه لکان با پسامدرنیسم و لیبرالیسم است. این دو نظریه آخری هم میپذیرند که تاریخ هیچ معنا و هدف‌مندی ای ندارد پس باید رویکردی کلبی مسلکانه در پیش گرفت، همین که هست خوب است و باید به آن لبیک گفت. ولی لکانیسم همواره بر این تصور خوشباشانه قلم بطلان میکشد. اگر لیبرالیسم و پسامدرنیسم تنش و آنتاگونیسم برسازنده را مخفی میکنند لکانیسم برای خود یک وظیفه اخلاقی-سیاسی عاجل میشناسد و آن برملا کردن امر واقع، امر محذوف و مطرود و سرکوب شده ایست که همواره بازمیگردد تا انتقام خود را بستاند و هماهنگی ظاهری سیستمی که با حذف خاطره فراموش شدگان به دست آمده را بر هم زند. این مهمترین وظیفه سیاسی چپ لکانی است.

@Kajhnegaristan