کتاب‌فروشی‌ها.. اشجع.. صبح‌ها آنقدر زود می‌روم که هنوز نیامده‌اند

کتاب‌فروشی‌ها

اشجع

صبح‌ها آنقدر زود می‌روم که هنوز نیامده‌اند. ظهرها هم موقع برگشت رفته‌اند.
در این سه ‌سال، امروز برای بار دوم موفق شدم نگاهی به قفسه‌‌ی کتاب‌ها بیندازم.

همیشه موقع ردشدن نگاهی می‌انداختم به تابلواش و ساختمان پشت‌سرش که در حال ساخت است. نشانه‌ها خبر از رونق کار و بارش می‌دهند.

امروز بعد از امتحان فرصت شد و سری به کتاب‌فروشی زدم. خانمی پشت سیستم نشسته بود و با کسی تلفنی صحبت می‌کرد. خانمی از فضای کناری کتابفروشی با روی‌ گشاده آمد و پرسید که می‌تواند کمکی کند.
گفتم: کتاب‌ها را نگاه می‌کنم. بعد یاد خودم افتادم در نمایشگاه، هر کسی این جواب را می‌داد چقدر توی ذوقم می‌خورد.

چرخی زدم و هی کتاب‌ها چشمک زدند. به قول دوستی که او هم حالا ناشر شده است: از وقتی ناشر شده‌ام کمتر کتاب می‌خرم.

اما نه من واقعن با همان شدت قدیم هنوز کتاب می‌خرم و با اینکه می‌دانم خیلی‌هاشان سال‌ها خواهند ماند.

«شکونتلای کالیداس» به چشمم خورد. با شوق برداشتمش. چرخی دیگر زدم.
برگشتم تا حساب کنم. به وقت حساب کردن فرصت خوبی برای جبران بود. سر حرف را باز کردم.
پرسیدم اوضاع خوب است: خانمی که خوش آمد گفته جواب داد: کتاب‌خوان‌ها همیشه کتاب می‌خوانند.
جواب خوبی بود سر ذوق آمدم و حرف رفت و رفت تا عاقبت رسیدیم به مشکل پخش، پخش و پخش.

راهی برایش نداشتیم.
خداحافظی کردم و رفتم.

اگر گذرتان سمت میدان رسالت می‌افتد. پشت مجتمع دنیای نور در خیابان شهید کرد کتابفروشی اشجع را فراموش نکنید.

اگر رفتید کتاب‌های «حکمت‌کلمه»را هم بخواهید و بپرسید.

@faryad_naseri