«مرز ترکیه».. من تا حالا هیچ مرزی را ساده رد نشدهام. اولین اش ترکیه بود
«مرز ترکيه» #سردار_صالحی #داستان
من تا حالا هيچ مرزی را ساده رد نشده ام. اولين اش ترکيه بود. سه تا بوديم که رسيديم نزديکی های آرارات. آن جا که نوح منتطر کلاغ نشسته بود. من هيچ خوشحال نيستم که توفان فرو نشست يا فرو ننشست، کلاغ برگشت يا برنگشت.
وقتی پرچم ترکيه را ديدم و فهميدم که از مرز رد شده ايم آن قدر شاد شدم، آن قدر شاد شدم که فکر نمی کنم روزی پيش بيايد که باز آن قدر شاد شوم. برف تا نيمه ی اتاقک مرزبانی بالا آمده بود. تا در اتاقک هم که رسيديم مرزبان ترک خبر نشد.
يک ميز چوبی زهوار دررفته، يک صندلی فلزی، يک بخاری نفتی متحرک، کتری رويی رويش، يک کف سيمانی سياه، يک سقف شوره زده، يک عکس بزرگ از آتاتورک به ديوار، يک رديف قطار فشنگ به ديوار، يک کمد آن گوشه ی ديوار، يک تخت سفری با چند پتوی سربازی سياه رويش: همه ی اتاق بود و مرزبان ترک يکی و ما سه تا. من پيرترينشان نبودم. خسته ترينشان شايد. ما نشسته بوديم کف اتاق.
مرزبان نشسته بود روبه روی مان؛ روی صندلی، پشت ميز. بخاری را کشيده بود زير ميز، لای پاهايش. تفنگش روی زانويش بود. دستش به قنداق تفنگ بود. قنداق تفنگ برق می زد. برای فرار از نگاه کاوشگر مرزبان خيره شده بودم به عکس روی ديوار که طلق قابش به زردی می زد. آتا نشسته بود بر خنگی که چنگ انداخته بود بر آسمان:
ــ چه قدر مفتخر است کسی که بگويد من ترکم.
مرزبان نگاه من را گرفت. برگشت عکس را ديد:
ــ آتاتورک کبير است!
شايد ده دقيقه گذشته بود که کتری روی بخاری جوش آمد. چای به امان تعارف کرد. من هيچ گاه، به عمرم، چای ای به خوشمزگی اين چای نخورده ام.
تازه کمی گرم شده بوديم که پرسيد: چه قدر پول همراه تان داريد؟
پول های ايرانی مان را درآورديم. خنديد. پوزخند زد و پول ها را پس زد:
گفتم پول، سبز، دلار، با همه ی اين پول هاتان نمی توانيد يک استکان چای بخوريد.
داشتيم. چندتا پنج دلاری که قبلا توی جيبم آماده کرده بودم به اش نشان دادم. چهره اش کمی باز شد. همه را به طرفش دراز کردم. اول يکی، بعد يکی ديگر برداشت. يکی از همراهانم دستم را پس کشيد. پنج دلاری ها ريختند کف اتاق. دست مرزبان ترک در هوا ماند. با همان دوتا پنج دلاری. بلند شد. صندلی اش را برداشت. گذاشت جلو ميز. نشست. تفنگش را روی زانويش جا داد. يک دستش روی تفنگ بود، با دست ديگرش به همراه مان اشاره کرد. او را بلند کرد. ايستاند. ما دوتا هم بلند شديم. با اشاره ما را نشاند روی زمين و تشر زد.
ــ ترکيه را بيشتر دوست داری يا ايران را؟
برايش ترجمه کرديم. کمی گيج ماند. مرزبان ترک دوباره پرسيد .
همراهم به ما نگاه کرد. ما دوتايی به کف اتاق اشاره کرديم: بگو اين جا را. نگفت. گفت: معلوم است. آدم هر خراب شده ای را که در آن به دنيا آمده است بيش از هرجايی دوست دارد.
مرزبان ترک پرسيد: چه می گويد؟ همراهم مهلت نداد. گفت: ايران. ايران. ايران.
ــ پس چرا ازش فرار می کنی؟
مرزبان ترک بلند شد. لوله ی تفنگ را گذاشت پشت همراهم. از اتاق انداختش بيرون.
اول همراه ما، بعد لوله ی تفنگ، بعد مرزبان ترک، بعد ما دوتا:
رديف شده بوديم روی برفی که تا زانو می رسيد رو به دره ی مرزی.
می شد پاسدار ايرانی را ديد که بر بالای تپه ی آن سوی دره قدم می زند .
همراه ما کمی درنگ کرد. مرزبان ترک مهلت نداد. لوله ی تفنگ را گذاشت پشت شانه اش و هلش داد پايين دره. پاسدار مرزی روبه رو از قدم زدن واايستاد. همراه ديگرم گفت: به اين سادگی؟
مرزبان ترک برگشت. ما را هل داد به طرف اتاقک خودش. ما دوتا وحشت زده ايستاديم دم در اتاقک. با تشر ما را به داخل خواند. آمد طرف همراه دوم من که نزديک تر به در بود. او را راست ايستاند:
ــ ترکيه را بيشتر دوست داری يا ايران را؟
ــ ترکيه را.
پا بر زمين نکوبيد. خم شد. با دست اشاره کرد به خاک: اين جا را، اين جا را. قنداق تفنگ زده شد تخت سينه اش. خم شد روی شکم و پيش پای مرزبان ترک، بر همان خاک افتاد. من پا پيش گذاشتم. با تشر من را نشاند سر جايم. او را کشاند بيرون:
ــ کسی که وطن ديگری را بيش از وطن خودش دوست داشته باشد بی ناموس است. وطن آدم ناموس آدم است، بی ناموس. ترکيه جای آدم های بی ناموس نيست.
من هيچ گاه، به عمرم اين قدر نترسيده ام. مانده بودم توی اتاقک و صدای التماس های همراه دومم دور شده بود که مرزبان ترک آمد توی اتاقک و با تشر من را ايستاند:
ــ ترکيه را بيشتر دوست داری يا ايران را؟
غريزه ی من هميشه معقول تر از عقلم عمل کرده است اما هيچ گاه اين چنين سرعت عملی نداشته است. هنوز پرسش مرزبان ترک تمام نشده بود که داد زدم: هردو را قد هم دوست دارم.
صليب شدم.
خم نشدم.
پهن شدم روی زمين.
پيش پايش.
دست بر پوتينش گذاشتم.
بر هردو لنگه ی پوتينش.
پوتين سياهش:
اين دست: اين لنگه ی پوتين آن دست: آن لنگه ی پوتين.
اين دست: اين جا را.
...