شعری از کنستانتینوس کاوافیس. ایتاکا. رهسپار که شدی سوی ایتاکا،

شعری از کنستانتینوس کاوافیس
ایتاکا
رهسپار که شدی سوی ایتاکا،
باشد تا سفری دراز داشته باشی،
انباشته‌ی آزمون و ماجرا.
مترس از سیکلو‌پ‌ها و لستریگون‌ها و
پوسیدون ِ خشمگین،
در راه نخواهی دید آنان را،
اگر که نیک اندیشه کنی،
اگر که احساس ِ شایسته تن و جان‌ات فراپوشد.
سیکلو‌پ‌ها و لستریگون‌ها و
پوسیدون ِ خشمگین را نخواهی دید،
اگر که آنان را در جان‌ات نداشته باشی،
اگر که آنان را پیش چشم نیاوری.
باشد تا سفری دراز داشته باشی.
بس صبح‌گاهان تابستانی خواهد بود
تا با خوشی ِ بسیار و شور،
به تماشای نخستین بندرگاه‌ها بنشینی؛
باشد تا گذارت افتد به بازار ِ فنیقی،
به خرید ِ نیکوتر کالا،
مروارید و مرجان، عنبر و عود،
و عطرهای خوش‌گوار ِ جان‌فزا،
تا آن‌جا که بتوانی عطرهای جان‌فزا؛
باشد که گذارت افتد به بسیار شهرهای مصر
تا بیاموزی و بیاموزی از دانایان.
همیشه بیندیش به ایتاکا.
به هرجا که رسیدی هم‌آن مقصد توست.
در سفر اما شتاب مکن.
آن‌به که سفرت سال‌ها به درازا کشد،
و تو، به گاه ِ پیری گذارت افتد به جزیره‌ای،
با غنای همه چیزی که در راه به دست آورده‌ای،
بی انتظار که ایتاکا این همه ارزانی دارد به تو.
ایتاکا این سفر نیک ارزانی داشت به تو.
بی آن جزیره پا به راه نگذاشته بودی هرگز.
چیزی دیگر نمانده تا ببخشی.
و اگر این همه ناچیز می‌شماری، ایتاکا فریب‌ات نداد.
آگاه شده‌ای با آین‌همه آزمون در زندگی‌ت،
درک خواهی کرد انگاره‌ی باشندگان ایتاکا چیست. 1911
#کوشیار_پارسی
@faryad_naseri