مکرر است: انقلاب دو نماد می‌خواهد: یکی این که روشن شود کی مباد؟ دیو کی است؟

مکرر است: انقلاب دو نماد می خواهد: یکی این که روشن شود کی مباد؟ کی برود، کی گم شود، کی کشتنی است و مرگ بر کی باد، کی مباد؟ دیو کی است؟ اگر کی اش روشن باشد (برای مثل شاه) در آغاز حرف این است که کی باید به حرف ما گوش کند و ما را هم به حساب بیاورد. در آغاز سهم می طلبند اما سرانجام به تمام هم راضی نمی شوند، تمام بعدی را می طلبند. راه است که می کاهد و می افزاید. این مرگ بر یا مباد باید در دستگاه بالا برود تا به قدرقدرت برسد: سر داستان: دیو، شر تمام. این مرگ بر که آمد و همه را یکدست کرد نوبت زنده باد و کی باد است. تا مدتی این موج باد و زنده بادها متنوع است. اما می رود که تمام آن مباد خاکی را باد و هوا روحانی و کاریسمایی کند و یکی را بالا بیاورد: فرشته ی عادل. این دو سوی اثیر اعلا و خاک پست که در میانه ی روز آمد انقلاب می شود. مدتی شاه مورتی است اما شاه تازه بالا می نشیند و بازار می گردد و می گرداند. انقلاب بین شر تمام و نیک تمام می گذرد. انقلابی که در ایران شد و جوانی من را برد به شاهی شبانزاده رضا نداد، ایدیولوگ شبان را، راهبر گله به آن دنیا را، موبد را شاه کرد تا هردو دنیایش یکی شود و از این دنیای بی وفای ناپایدار بگذراند و به بقا برساند. آمده است که لشکر دیو را برماند یا بر بکشاند. بسته به این که دیو کی باشد و کجا نشسته باشد و فرشته چه کس باشد. انقلاب ایران به روح ِ الله تن داد، شهموبد یکتای ناپیدا در یک تن چهره گرفت، روان از ماه اثیر نازل شد و به جامه ی تن خاکی اندر شد و راه نشان داد: سال اول هجرت، هزاره بیش است که مقصد را پس سر نهاده اید، برگردید. می توانی راه بر رونده، بر آن که از کوچه می گذرد ببندی اما نمی توانی راه بر کوچه ببندی. کوچه می رود و روان ها و تن ها را تنها می آورد و می برد. نیای تو را برده است، بابایت که کسی نبود.

تاریخ سه هوایی

ایران که بودم از جوانی خودم را سه هوایی دیدم. موقعیتی که در آن در دریافت زمان واقعی گیج می شوی. شاید امروز تو هم در همین سه هوایی است. تا اولی به دست بگیری که آخری را به خیالت بیاورد، مبدا ای لازم است، آغازی. تا زمان را به دست بیاوری و زمانه ی مورد بحث و مقصد سفر را دریابی. از این سه هوا یکی در کوچه های موالی شیعه می گذشت و روزت را می برد به باغ هجرانی، که با ماه می گردید و می رسید و "سو"گواری و عزا می آورد: تاریخ هجرت قمری. تاریخ سیدها، تاریخ زاد آقا. یکی هم تاریخ هجرت مهتر ما با دور شمس بود. برای درک روزگاری که در آن شبان آری و بعد ترک شاهنشاهش بود و بالای دست موبد می نشست. یکی هم که تا تاریخ روز ِ دنیا را مفهوم خودت کنی رسیده بود و تا با این دنیا اُخت و خودی شوی و به خودت برسی به غرب می کشید تو را: هوای میلادی. در این مدت که هلندم به هوای تازه ای نرسیده ام اما هوای "ماه و چهره ی آقا" از سرم افتاده است. این جا به قدر کافی خنک هست. باید به آفتاب دل بدهی تا در چال آب نیفتی. هُل چاله است، چاه: هل لند را به فارسی سه ره ترجامه بکنی چاهستان است.

سومی چه خواهد داشت؟

شاه را باید می دیدی و به دور شاهنشاهی می زیستی تا دریابی فروریزی شکوهش چه حالی می داد. دیدم. دیدیم. دیگر فروریزی اردوگاه کومونیست ها بود. در معنا هم اردوگاه. اردوگاهی که از پشت دیوار بلندش تنها برای مشتی ترک و عرب و مولای ایرانی "دنیا ندیده" بهشت بود. اردوگاهی که من در مسیر رسیدن به غرب در آن زیسته و جهنمش را کشیده بودم. مکه ی دین نو فرو می ریخت. دینی که توانسته بود وعده ی بهشت روی زمین بدهد و کار را از دست دین کهن که بهشتش در آسمان بگیرد. دینی که نیمی از دنیا را زیر بیرقش داشت. نیمی از مردم جهان صبح ها با سرود انترناسیونال و بیرق سرخ داس و چکش بیدار می شدند تا رهبر ملی شان را بستایند. آن سومی فروریزی کجا خواهد بود؟ کدام بنا؟ ایران؟ برای انقلاب باید سیستمی باشد تا برُمبد. سامان باید سر پا باشد تا بشکند و پایه هایش فرو ریزد. سامان جامعه ی ایرانی گندیده است، گُه زده است. گُه پا بخورد پهن می شود. گُله گُله، مُته مُته. من انقلابی انتظار نمی کشم. اما چَپه گی در راه است. چنان چپه شود که بقُلپد. با این همه باید بگویم نمی دانم. شاید دیدی شد. شاید همین که از خوراسان آغاز شده و خورها در آن نقش زیادی دارند راهی پیش پا بگذارد.
#سردار_صالحی
@faryad_Naseri