نامهی شانزدهم. آلی جان. این گذشت زمان نیست که مرا از آن هیجانات خام و سادهدلانه رد کرده است
نامهی شانزدهم
آلی جان
این گذشت زمان نیست که مرا از آن هیجانات خام و سادهدلانه رد کرده است. رخی از من حالا به عقل میبرد و سنگ، سنگینتر شدهام. عقل پای تامل است. تامل سنجیدگی را میبرد. سنگین است اما گویا این رخ بر آن رخ دیگرم که مستورش کردهام آن رخ بهیکباره برافروختنیام، آن رخ بهیکباره گلکردنیام غالب آمده حالا کمتر و کمتر میشود اینکه به ناگاه شادمان چنان شوم که پوست بشکفد، بترکد.
جانم را از شکستها و ترکها بیرون کشیدهام. رفتهام به راه تلاش، به راه حماسه، کوشیدن برای باغ و عمارت. این سو خوش است اما نمیدانم چرا راه نمیبرد این همه کوشیدن به دری، دری بزرگ به سمت باغی بزرگ. باغی چنان که برای همیشه آدم در باغ باشد. نمیدانم چرا هنوز هر چه میآید سیب خورده و باغ در شکسته و کوچههای تنگ و تاریک بی قدرتیاند. من این را نمیخواهم.
من در پی رخ عقلام. رخی که عقل میجوید و سویی که رفته است از آن حالات عارفانه. عرفان امر و امیری کجا و عرفان فقر و فقیری کجا؟ آن که به ما گفت: فقر و درویشی راه به رستگاری است در باغ بود و گم راه کرد. اگر عرفانی باشد که راه به رستگاری باشد در امر و امیری است. در حکم امیر است که عمران و لطف معنی دارد. بخشیدن و نابخشیدن معنی دارد. آن که به دستاش زوری نیست حکماش معنی ندارد. علیالسویه است. کتاب به دست سلطان اگر خوانده و نوشته شود کجا و کتاب به دست خفته در خرابه کجا؟ کتاب در خرابه کتاب ویرانی است.
البته سلطان که میگویم نه لزومن آنکه حکم میراند بلکه توانای دانای صاحب اراده قصد من است. چون بهطور تاریخی اراده و خواستن در ما سرکوب شده است. این خواستن و توانستن مدام سرکوب شده در ما هرجا راه به در رفتن پیدا کرده، خودش را به شکل کلاشی و گوش این و آن را بریدن نشان داده. در حالی که به واقع اینها منفعتطلبی شخصی نیستند اتفاقیاند که به سمت خیر عمومی میروند.
۹۳/۲/۱
#فریاد_ناصری —-----------------باز نشر نامه های آلی @faryad_naseri