نامهی هفدهم. آلی جان
نامهی هفدهم
آلی جان
بهتر است به جای تلفکردن وقت در کنار دوستان دل را دوباره به تنهایی عادت دهم تا بتوانم بنشینم به نوشتن. چه فکرها که دارم و همینطور ماندهاند. مثلن کارکردن روی نقد ادبی بعد از انقلاب و جمعکردن مقالههای استخواندارش یا کارکردن روی تاریخ فکر ایرانی و فارسی بر حسب شاعران. میدانی فارسی در هر نقطهای رنگی از فکری داشته است. این رنگ فکر در شعر شاعراناش پیداست. چرا که آنها اس و اساس فکر فارسی بودهاند که بنا به مناسبات زمانه و کار وبارشان مقوم فکری در دورهای بودهاند. از اینرو میشود مباحثی را طرحریزی کرد که به صورت خامدستانهای چنین باشد: فردوسی و تعریف انسان ایرانی، عطار و کشف دوبارهی سپهر مینوی در خاک انسان، مولوی و شورمندی انسانی در برابر شور ایمانی، سعدی و روشنیهای زبان، حافظ و پیچیدگیهای انسان ایرانی، نظامی و جان قصهگوی ایرانی، خاقانی و فرهیختهمداری ادبی، خیام و نگاه خیره به تاریکیهای متعالی... البته و صدالبته که این چیزها که من الان نوشتم هر کدام میتواند غلط و خطا و ناروشن باشد. تنها نقشهی آرزوهاست. نقشهی خواستی که از سالیان پیش در من بوده است برای نوشتن مکاتب فکر ایرانی بدون توجه به جغرافیا آنگونه که در مکاتب ادبی شعر فارسی لحاظ شده تا حدودی، بل که سالیان است که میخواهم دورهها را با فکر و عقاید و هنرها و روابطاش بازبشناسم و طبقهبندی کنم تا جغرافیای فکر ایرانی را در دورههای گوناگوناش به دست دهم.
یاد حکایتی از زندگی بهرام صادقی افتادم با نقل این آرزوها. جایی خواندم –یادم نیست کجا، لعنت به حافظه- که بهرام صادقی هر بار میآمده میگفته ببینید این داستان چهطور است و بعد چیزی تعریف میکرده همه میگفتهاند خوب است. دفعهی بعد چیز دیگری تعریف میکرده، دوستانش میپرسیدهاند آن قبلی را چه کردی؟ نوشتی؟ میگفته: آن که هیچ. این را گوش کنید.
۹۳/۲/۸
#فریاد_ناصری —------------باز نشر نامه های آلی @faryad_naseri