نامهی هفتاد. آلی جانم. به قول سل آلی حملهی جان است
نامهی هفتاد
آلی جانم
به قول سل آلی حملهی جان است. این حالهای بن برانداز. حالهای تلف. حالهای عبث. این همه خواستن و باد به کف آوردن. بعد که از این حال تلف رها بشوی. آفتاب رخ نشان میدهد. مدام در این دو قطب شرحه شرحه شدن. خیلی چیزها باید مینوشتم و ننوشتم. میدانی سنتی بوده در عرفان که رسالهها و پاسخها در جواب پرسشی بوده اگر نبودند پرسشها بخش اعظم این رسالهها و حرفها نبودند. من هم چنین حالی دارم. هر چیزی را در گپی نوشتهام گاهی هم کسی نبوده خودم کتابی را بهانهی حرف کردهام. اما خیلی چیزها مانده. چندروز پیش مقالهی مختصر امین قضایی را پیرامون قرآن خواندم. چقدر فکر کرده بودم من، به قلها و اقرإها به جابجا شدن راویها اما فقط فکر کرده بودم. امین اما نشسته عرق ریخته، خوانده و نوشته است. خیلی سال پیش وقتی هنوز وبلاگنویسی رونق داشت کورش اسدی مقالهای نوشته بود که دو کتاب در زندگی و ادبیات ما مهم است. قرآن و هزار و یکشب. قرآن به دست بود و هزار و یکشب نه. گرچه چند وقت بعد انواع چاپ هزار و یکشب به بازار آمد. بگذریم. قرآن به دست بود و من هم قرآنخوان. قرآن کتاب سعادت. بعد شد کتاب وضعیت. بعد شد کتاب زیبا. بعد شد... میگویم وضعیت و یعنی آنچه امروز و گذشته و آیندهی ماست حتمن ربط و نسبتی با این کتاب خواهد داشت. کتاب زیبا یعنی کتابی که تو نوعی از نوشتن و کتابت و فرم نابهسامان و ناگهانی و پرتابی در آن میبینی که حظآور است. که بین حرف و کالبد حرف و تویی که مدرکی درههای عمیقی وا میکند که گاه هیچ ربطی به حرف و بحث ندارد. جوری تربیت زیباشناختی گرم و داغ و بیابانی. حتا همین نامهها حسرت همین حرفهای بر زمین مانده است. یعنی تو یک گوشی تلفن به دست داری و اندازهای برای حرف زدن. حرفت را اندازه میکند و به اندازه که میرسد دیگر نمینویسد. نمینویسد. اندازه و توان و دست تو، فرصت تو همین قدر است. بعد هم تمام.
۹۴/۳/۱۴https://telegram.me/faryad_naseri