مردی کنیزکی داشت بفروخت ولی دلش در بند او بود و پشیمان شد ولی شرم داشت که راز خود را به کسی بگوید، حاجت خویش را بر کف دست نوشت و ب

مردی کنیزکی داشت بفروخت ولی دلش در بند او بود و پشیمان شد ولی شرم داشت که راز خود را به کسی بگوید، حاجت خویش را بر کف دست نوشت و بر آسمان داشت و گفت خداوندا تو دانی که در دلم چیست؟ هنوز این تمام نشده بود که خریدار با کنیزک سررسیدند. خریدار گفت خواب دیدم که فروشنده از اولیاء حق است و تعلق خاطر به کنیزک دارد آمدم که او را به رایگان به او دهم!
----------
تفسیر ادبی و عرفانی کشف الاسرار
🌈🌈🌈
خواجه عبدالله انصاری

@faryad_naseri