نامه‌ی شصت و سوم. آلی جان. با دو چیز همیشه انگار رابطه‌ی غیرعادی داشته‌ام

نامه‌ي شصت و سوم
آلی جان
با دو چیز همیشه انگار رابطه‌ی غیرعادی داشته‌ام. البته اگر رابطه‌ای که دیگران با این چیزها دارند عادی باشد. این چیزها که می‌گویم زمان و مکان‌اند. باور می‌کنی من بارها در همان کوچه‌های شهر کوچکم یک جورهایی گم شدم. بلد نبودم. حالا در سی و چند سالگی و به شهری دور از آن تلاش می‌کنم در سر تصورش کنم. پلان شهرم را، کوچه هاش را. سی و چند سال برای مسلط شدن به نقشه شهری چنان کوچک خیلی زیاد است. بعد همدان؛ در همدان که رسمن بارها گم شدم. اولین جایی که در همدان یاد گرفتم و تنها آمدم چاپارخانه بود یا به قول خودشان چپرخانه. خیابان گاراژها، تراشکاری‌ها، یدکی‌فروش‌ها. بعد بعد محله‌ی پشت استر و مردخای در ذهنم شکل گرفت. این محله با آن کوچه‌ی مخوف و غریب. آن خانه‌ی جمع‌های تا صبح. بعد بعد کوچه‌هایی که به پای زنانی که دوست‌شان داشتم قدم زدم. اسم‌شان را نمی‌دانم. نه اسم‌های قدیم‌شان را نه اسم‌های تازه‌شان را. یا زنجان حتا، شهری که دوسال در آن زندگی کردم. یا همین تهران. انگار متعلق هیچ مکانی نمی‌شوم. در همین محله‌ای که شش سال است اتراق کرده‌ام. هنوز سر کوچه‌هاش چیزهایی می‌بینم تازه. این بد است. باور کن بد است. شناخت از دنیایت همیشه کم است. اصلن نمی‌شناسی. ندیده‌ای. بلد نیستی. حالا چند نفر از دوستانم دوربین برداشته‌اند و گوشه‌ها و چیزهایی از شهر کوچکم نشانم می‌دهند که مدام می‌گویم پس در آن بیست و چند سال چرا من این‌ها را ندیده‌ام؟ چرا ندیده‌ام؟ چرا نمی‌بینم؟ یک وقتی مادرم پرده‌های خانه را شسته بود. گفت برو پرده‌ی اتاقت را بیار... رفتم و نفهمیدم کدام است. گشتم ندانستم کدام است. گفت تو هر ‌شب حداقل یک ساعت کنار این پرده می‌ایستی چطور نمی‌دانی کدام است؟ خواستم بگویم ندیده‌ام. نمی‌بینم. نگفتم که آشکار بود.
۹۳/۲/۱۶

با اشتراک و همرسانی مطالب در بهتر دیده شدن آنها مددکار من باشید.

https://telegram.me/faryad_naseri