نامه‌ی شصت و چهار. آلی جانم. نوشته بود که همه‌چیز را فرستادم

نامه‌ی شصت و چهار
آلی جانم
نوشته بود که همه‌چیز را فرستادم. حالا هر هفته یک‌بار بسته را می‌آورم. انگار که صندوقی مقدس، آرام از کیسه در می‌آورم. کتاب‌ها. تیله‌ها. لباس‌ها را نگاه می‌کنم. هرچه هست را بیرون می‌کشم اما نیست. نوشته بود که همه چیز را فرستادم اما نیست. هربار بعد از این آیین می‌خواهم برایش بنویسم نه، یک چیز جا مانده است. یک چیز نیست. امیدم کو؟ اما باز می‌زنم توی دهان دلم. می‌زنم توی دهان دلم. می‌زنم توی دهان دلم. می‌زنم و ساکت می‌شویم. من واقعن دیگر نمی‌دانم چطور می‌شود زندگی کرد؟ بی جنگ، بی دغل، بی خودخواهی، نمی‌دانم وقتی کسی می‌گوید عاشق شده‌ام یعنی چه شده است؟ نمی‌دانم باور کن نمی‌دانم. هراس‌هایم بیرون ریخته، سر ریز هراس‌هام را از کابوس‌هایم بپرس. جهان کابوس‌های من، جهانی‌ست که در آن تمام پایه‌های خرد را زده‌اند. خرد نیز جواب نمی‌دهد. علمی که قرار بود روشنی باشد حالا خودش هزارتوی تحیر شده. بر می‌خیزم و تنم را نگاه می‌کنم وجودم را. مکیده‌شدگی مفرط. خالی‌شدگی شدید. می‌خوابی و بلند مي‌شوی می‌بینی یک‌جایی از وجودت فرورفته است. حفره‌ای عظیم. سرزمین‌های دچار خشکسالی را دیده‌ای. اگر ندیده‌ای بیا نشانت دهم. آب‌های زیرزمینی مکیده می‌شوند دالان‌های عظیم خالی می‌مانند. مسیر هیچ. خشک می‌شوند. پوک می‌شوند و یکهو خالی دهان باز می‌کند و باد در آن می‌شود وزان. باد دران است جهان من الان.
۹۳/۲/۲۱

با اشتراک‌گذاشتن و همرسانی مطالب در بهتر دیده شدن آنها مددکار کلمات باشید.

https://telegram.me/faryad_naseri