نامه‌ی پنجاه. آلی جانم. هوا سرد شده است بر دماوند تا کمر برف باریده دامن سیاهش اما پیداست

نامه‌ی پنجاه
آلی جانم
هوا سرد شده است بر دماوند تا کمر برف باریده دامن سیاهش اما پیداست. صبح‌ها انیس باتور می‌خوانم. عصرها انیس باتور می‌خوانم و در این میان می‌نویسم زمان بر خاطرات نمی‌گذرد بر ما می‌رود. درک زمان چیز غریبی‌ست. ببین چه اسم‌هایی برایش داریم: زمان، وقت، هنگام، دم، روزگار، زمانه، مدت، دهر، حتا مهلت را هم می‌شود آورد. در زمان دهری زکریای رازی بحثی دارد که الان هرچه کردم خاطرم نیامد. این یادم نیامدن یعنی چه؟ یعنی چیزی در جایی از زمان مانده است. از بحث‌های صرف زمان که بیرون بیاییم، کمی در کنار زندگی ببینیم‌اش چه دستمان را می‌گیرد؟ در شهر از این سر شهر تا آن سر شهر بروی دو سه ساعت طول می‌کشد. در زیست و زندگی هستی. در شهری. در جنب و جوش. در روستا اما از این روستا تا آن روستا ده دقیقه، بیست دقیقه، اما این طبیعت است که مسلط است. دست انسان جاهایی ردش را گذاشته ولی زور طبیعت هنوز آشکار است. چارتا کرت و چار تا درخت و چار تا جوی و هنوز خاک و قهر طبیعت عریان به پیش چشم است. این بوده که می‌گفته‌اند حرف می‌زنیم تا راه کوتاه شود. در شهر اما انسان دست در دست گذاشته زور دستش را بر طبیعت غالب کرده، زمان در شهر کوتاه است، در سایه‌ی دست انسان است. در روستا زمان بلند است و در دست طبیعت خشن. بر من هر دو می‌رود و می‌ماند. و بین این دو گویی این منم که می‌خواهم طبیعت را بپذیرم و سعی کنم تا تغییرش دهم اما این مادر این که زاییده مرا همیشه به کودکان انسان‌اش بی‌اعتنا بوده است. انگار نشسته‌ایم کنار ساحل و کاخ شنی ساخته‌ایم با چه زحمتی یکهو بی‌اعتنا موجی نه چندان هم بلند می‌آید و می‌برد. می‌آید و می‌برد. بین ما كه فرزندان طبیعتیم و طبیعت جنگی پنهان در کار است. و من در کناره‌ی این پیکار، این جنگ صبح‌ها شعر می‌خوانم. عصرها شعر می‌خوانم. و زمان بر خاطراتم نمی‌گذرد بر من می‌رود. من با خاطراتم زمان را و طبیعت را شکست داده‌ام. دست وقت و مهلت طبیعت به خاطرات‌مان نمی‌رسد. من و ما در خاطرات‌مان نمی‌روییم. ابدی.
۹۳/۱۲/۵
#فریاد_ناصری —------------------باز نشر نامه های آلی@faryad_naseri