دو روز تعطیلات را رفتیم باغ. همه چیز اینقدر خوب بود که نمیخواستم تمام شود
دو روز تعطیلات را رفتیم باغ. همه چیز اینقدر خوب بود که نمیخواستم تمام شود. برگها در هوا با رنگهای سبز سیرشان معلق بودند. هوا سنگینی و لطافت خاصی داشت. دود آتش در آن میل بالا رفتن نداشت. میایستاد در هوا. هوایی که تعلیق و تعلق خاصی داشت به آن و در آن لحظات.
من حیاط را آب و جارو کردم. برگها را ریختم پای درختها. ته سیگارها را جمع کردم از لابهلای بوتهها.
امیر و ننی رقصیدند. ما خندیدیم. هوا ساکن بود.
برگشتیم. افتادیم به چرخ ساب روزگار.
دیروز عصر با حمدا رفتیم دشت. کدام دشت؟ کویر. از آنهمه باغ و درخت جز بوتههای خار چیزی نمانده
حالا فرزند آن باغبانان که باغ را رها کرده بودند تا بخشکد برگشتهاند. هر جا چهار تا نهال انداختهاند و تانکری آب به این امید که باغها و آبها برگردند.
امروز خوابیدیم تا من راه بیفتم. بیدار که شدیم مادر گفت آخ پام، باز پاییز شد. سالها چه تند میروند.
پدر رفته بود مغازه.
بلند شدم. رفتم زیر دوش و گریستم. گریستم که پدر خودش را تنها میکند. که مادر پیر میشود. که امیر تنها مانده، بچههای ننی قد میکشند. بچهی امیر قد میکشد. میگویم مانیار اینجا قلب من است. دست کوچکش را میزند به سینهاش و تکرار میکند: گلب منه. میگویم: تو توی قلب منی. تکرار میکند: گلب منی.
گریستم و خندهام گرفت. نگاه کردم به بند کاشیهای حمام تقریبن هم سن من هستند. بهحتم یکروز همینها هم میتوانند اشکم را در بیاورند.
آمدم بیرون. سر و تنم را خشک کردم. دمنوش مادر را خوردم و راه افتادم.
سه راهی نوژه نگاه کردم به دشتی که پشت پلکهایم سبز مانده است.
رفتم.