دور خیلی چیزها تمام شده، از جمله دور شعر. به دل نگیر

دور خیلی چیزها تمام شده، از جمله دور شعر. به دل نگیر. می خواستم کوتاه بگویم نشد: فکر نمی کردم اینهمه دراز شود. وقتی که من از باید می گویم خودم می دانم که در راه شبان افتاده ام و این نشانه ی خیری نیست. با این همه: شعر امروز اگر بخواهد به روز شود باید حجب و حیا، ریا و دورویی را کنار بگذارد، از دنیای مبهم و مه آلود ایهام واکند، "تعارف" کنار بگذارد، از شرح و وصفی که از جنم توریه است دست بردارد، حجاب از کالایش برگیرد و از "جنس"ش، "مالش" "چیزش" چادر برگیرد تا بر میز نمایش چه نهاده است و چه عروسی از بازار سمرقند می آورد. باید روشن و مشخص آن چه را که از آن تو شده است و از دنیا گرفته ای روشن بیان کنی. عروس را باید لخت کرد و نمود. عروسی که خود لختش را ندیدنی چه گونه می توان نمود. تو که تمام معنایی، همه ملاحت روحی و جامه ی عروس را جانی لختت کنند ازت چه می ماند؟ جز مشت باز نماینده؟ اگر بخواهی مردمان روز کوچه و بازار "در" تو را بیابند و به باغت اندر شوند باید نشانه های راهت، راهنمایت گویا و روشن باشد، در راه راست هزارتو نباید کاشت. دنیای امروزه بیان مشخص می طلبد، واژه هایی که دقیق راه به معنا می برد، به اندرون. وقتی که مشخص و بدون وهم و ایهام بیان شود هم که دیگر شعر نیست. هرچه جامعه متعارف تر باشد، بیشتر "تعارف" داشته باشد، شاعرانه تر زنده گی می کند و شعر سخن غالب و شاعر سخنران اول است. شعر اگر به فهم درآید از وهم و ایهام رهیده و دیگر شعر نیست، حرف روز است، روشن. شاعر و ادیب ایرانی امروزه تافته ای نیست که بیرون بافت خودش تنیده باشد. شاعر امروز ایرانی البته به روز است، اما به روز خودش، به روز جامعه ای که جامه ی جمع است و بر تن "همه" است. ذهن و روح هم زمینه ای دارند، از سر می رسند و سر خود سرزمینی داشته است و دارد و از زمین می رسد. زمینی که ایران امروز باشد کدام کالایش را به عنوان بن جل می توان در بازار روز نقد کرد که فرهنگش؟ آن که در نیافته باشد که "تولید فرهنگی" نیز کالاست و کالا را در حجاب و حباب عرضه نمی کنند در بازار روز گم شده است و جیبش را بگًردی خالی است. روز ایرانی امروز روز همین منی است که این جا نشسته ام؟ تنها ملتی که سید که "تنها" همان تخمه ی عرب است، دیگری است، زاد دیگری است، آن که از آن ها نیست است که بر او "حق ولایت مطلق" دارد. سید از زاد به معنی تخمه نام دیگر دیگری است، نام دیگر او، نام دیگر آقا. ایرانی در برابر این ولی، این سید، این آقا نمی تواند خود را جز مولا ببیند. این روز ایرانی است که ولایت مطلق بر نفس و بر نفس موالی را حق الهی موبد بلکباش می داند و خواهان گسترش این حکومت، این ولایت به هردو عالم است. شر خود ستایش نیایی بود که دیگر نامش درست بر زبان نمی گردید و غریبه می نمود. عرب که آمد شعر مدح و ستایش نیای دیگری شد و ایرانی نیای گمشده اش را "باز"یافت. ستایش نیای او، نیای دیگری که دشمن نیای تو بوده است. این دیگری، این او، این یار، این نگار، این غایب و حاضر در میانه، او که در میانه است و دستت به میانش نمی رسد، موضوع شرح و وصف شاعر از نگاری است که دست به دامنش نمی رسد. در نگاه ایرانی یاری که دامن به دست دهد و زمینی شود لکاته است و مالی نیست. شعر ایرانی هرچه پیشتر آمد مداحتر و ستایشگرانه تر بود، از "خود" بی گانه تر، بی خودتر شد و در دیگری که میان به دست نمی داد پیوست. ستایش دیگری، تعارفیدن عروسی که باب دل شاعر است. شاعران عاشق واژه هایی هستند که به راحتی تشخص نمی پذیرد و سر جایش نمی نشیند. باید شعر را سر جایش نشاند تا واژه به جایگاه مشخص خود برسد. او عاشق واژه هایی است که با واژه های کناری اش جا تعارف می کند و این جاست که شاعر ول کرده است، "آزاد" گذاشته است تا شنونده از قریب و آشنا به بعید و غریب کشانده شود. نگاهی به واژه نامه های فارسی نشان می دهد که واژه ها مرز معنایی ندارند و به راحتی با تعارفی جای هم می نشینند. به جای این که مینه و اندرونه واژه را برتاباند مشابه اش را روی میز می گذارد. اگر برایت "جا"افتاده باشد جانمایی نباید نیاز به آن همه پیچاندن داشته باشد. این را زبان باید بدهد و زبان روزی می تواند بیان مشخص بدهد که به روز شود و دنیا محو و مبهم و مه آلود را پشت سر گذارد و دنیای شعر به شاعران وانهاده باشد.

#یادداشت
#سردار_صالحی
@faryad_naseri