نامهی نوزدهم. آلی جان. در نامهی قبلی هم نوشتم راه، گشایش است اما راه گشایش را نمیدانم
نامهی نوزدهم
آلی جان
در نامهی قبلی هم نوشتم راه، گشایش است اما راهِ گشایش را نمیدانم. خودم فروبستگیهای خودم را که بیل میزنم چیزهای زیادی پیدا میکنم. یکیش جوری فضای سلوکی است که از کودکی در من شکل گرفته است. تلاش من برای رهیدن از این فضای سلوکی، از این ساحت متافیزیکی فعلن بینتیجه مانده است. فعلن یعنی این که ریشه دارد. ریشه در تربیت کودکیهام اما رنج و درد من در این فضا بسیار طاقتفرسا شده است. توان آشتیدادن تمام من که بر زمین است و زمینی است. با آن ارادهی برتر که بر تمام شئون جهان حاکم است به نوعی ناشدنیست.
نفس کشیدنم در این ساحت بوده که مرا کشیده به سمت نماد و نشانه و اسطوره و افسانهها، به سمت تاویل و تفسیر و شرح. در این فضا تقلای مدام من رسیدن به گشایش بوده است. این فضا مدور و دایرهایست. دو قطبی است. قبض و بسط. فروبستگی و گشایش. که مدام در پی هماند و از پی هم آیایند. هم قبض و هم بسط. از اشارهی آن ارادهی برتر بر تو -بر آدمی- وارد میشوند. بر آدمیيی که بستر این رخدادها را با کرد و کار خودش مهیا میکند. حالا هرکس تفسیری به دست میدهد به حد دانشاش. عرفا به بروز صفات جمال و جلالی، روانشناسها به کار و بار خودمان و قوانین درونیمان که نقضاش میکنیم یا رعایتاش انگار قبض از نقض نشأت میگیرد و بسط از رعایت احوالات خودمان. خلاصه هرکس به شکلی. حالا نگاه کن این مردم پریشیده خاطر هر روز چقدر خودشان خودشان را نقض میکنند. خودشان خودشان را زیر میگیرند. خب این باید درد و پریشانی داشته باشد. نمیشود که بگویی این و بکنی آن. آب هم از آب تکان نخورد.
مولانا را به یاد بیار با آن شعر خار در پا و پا بر سر زانو گرفتن- فریاد از این بیحافظهگی- بر آنم که از این فضای مدور برهم، از این دو قطبی غم و شادی مدام. چگونهاش را نمیدانم اما تا وقتی که ساکن این ساحت باشیم داستان همین است. رسیدهام به خواستن و نخواستن و این خواست و نخواست دو شقه کرده مرا. یکسو میرود به خواست، یکسو میرود به نخواست. نخواستن اما چطور نخواستن. این که نخواستن خواستهها را پیش میآورد. و همهی این ماجرا در سر است. وگرنه بر زمین و خاک که تا بیل نزنی دستت به گیاهی نمیرسد. این بازی سر است. یعنی این خواستن و تمنا و طلب همیشگی است که به رسیدن اجازه نمیدهد. این که در هر پدیده و رخداد و حرکتی چشمانتظار گشایشی باشی. گشایش را به تاخیر میاندازد. چشمانتظاری و تمنا حایل بزرگ بین خواستن و رسیدن است. تاخیر معناست. معنا در چشمپوشی از معنا چهره میگشاید. معنا در لحظهای که نادیدهاش میگیری و از آن مسند برتر در ذهن خودت پاییناش میآوری رخ میدهد و مینماید. نخواستن. هشیار بودن به تمام سکنات خود و مهیا بودن برای مواجهه با شدن و ناشدن و یکی بودن شدن و ناشدن. شدن را از مسند تکبرش پایین میکشد و پیش میکشد. رسیدن و شدن پیشکشیست که نخواستن میآورد. حسرت هدیهی خواستن است. در این ساحت در فکر عبور از خواستنم. رفتن از میل. رفتن از تمنای مدام. نخواستن همسایهی ندانستن است. همان لحظهای که دانستن بر تو فرود میآید. با این همه هنوز در چنبر دایرهام و آرزو این است که بر خطی بروم پر فراز و نشیب یا هر راه دیگری که در آن از این گرفت و گیرها به این معنا و مفهوم خبری نباشد. تو همین ماجرای ذهنی را ببر به احوالات جامعه ببین چقدر سرد و گرممان میکنند آنها که بر مسنداند. یعنی یک راه مشخص نیست که، هر کس هر روز که میآید با قرائت خودش از دوست و دشمن و قانون و دین ما را به راهی میبرد. اینها به هم ربط دارند. وقتی هیچجا راه روشن نباشد. نه در سیاست، نه در قانون، نه در اجتماع و همه چیز وابسته به باد و ابر و آفتاب باشد جان آدم هم همین میشود ابر که بیاید یک قصه سر میکند. آفتاب که باشد آواز دیگری سر میدهد. آخرش هم میگویند جماعت سرد و گرم چشیدهای بودیم ما.
9/12/90
بازنویسی 14/7/93
#فریاد_ناصری —-------------باز نشر نامه های آلی @faryad_naseri