و زیستن. دوران برافروختن گیاهی بود. و آن گیاه
و زیستن
دوران برافروختن گیاهی بود
و آن گیاه
نامش مرگ بود
و من دو کس را
در برج چوبین تن آن گیاه
در بند می داشتم
نخست آن
که می چشید
و می رویید
و در دم جان می باخت
و دیگر آن
که مهربان و وفادار می زیست
و بی سوگندی
به وصایای آن جان باخته
کردار می داشت
و آن جان باخته من بودم
و آن زنده ء وفادار
نیز من.
وهم از نخست
سروشی
در من
ولوله داشت
و من به بستر رشد
شکوفایی سروش را
به نهاد خویش
در می یافتم
و سروش از تو بود
بی آن که رد وزشی بر نگاهت
یا گذران دمایی بر گونه ات
به چشمان دیگر
که بودند
آشکار افتد
دیگر بار
کودکی
در باغ سرخ پندارم
شکوفا شد
خارای بی امان چشمانم
بفرسود
و تابوت سپید زمستان زودرس
که بر رخسارم
قرار یافته بود
روی در پوشید
فرسی
شهریور چهل و پنج
@faryad_naseri