داستانهای روزنامه طنز بی قانون
✅ فاز مقاومتی خیلی انسانی بابام. بهار امینترابی | بی قانون
✅ فاز مقاومتی خیلی انسانی بابام
بهار امینترابی | بی قانون
@bighanooon
@DastanBighanoon
همه چیز از اونجا شروع شد که به بهانه تعدیل نیرو بابا رو از شرکتی که بیست و خوردهای سال توش مشغول خدمت صادقانه بود یه جورایی دَک کردن تا جا برای دوستان و آشنایان باز بشه. بابا که هیچ رقمه با این به ظاهر تعدیل نیرو کنار نیومده بود چند هفته اول رفت تو فاز افسردگی، به تبعيت از بابا کلهم اجمعین خونه رفت تو فاز افسردگی. هر چی مامان نازش رو خرید و دل به دلش داد بلکه به خودش بیاد و بره دنبال کار جدید فایده نداشت. یه روز که افسردگی بالا زده بود و بیم از دست رفتن بابا میرفت مامان دیگه کم طاقت شد و یه تشر درست و درمونی به بابا زد: مرد پاشو خودتو جمع کن تا ابد هم که بشینی هیچ کس یه تیکه نون خشک هم کف دستت نمیزاره. پاشو فکر نون کن که خربزه آبه.
اولش بابا با ناباوری زل زد به مامان، تو نگاهش دو تا چیز کاملا مشهود بود یکی «عزیزم از تو دیگه توقع نداشتم»، یکی هم «مگه نون خشک چه ایرادی داره؟» ولي بعد بابا یهو متحول شد و انگاری تازه به خودش اومد، از اون پس به جای فاز افسردگی رفتیم تو فاز صرفهجويي. تنها قربانی این فاز جدید بابا هم من بودم.
چطور؟ حالا میگم...
فاز جدید بابا تو مایههای صرفهجویی تا سر حد جنون بود، مثلا صرفهجویی تو رفت و آمد که موجب شد روزی چندین کیلومتر پیاده برم تا برسم مدرسه، صرفهجویی تو لباس و ملزومات که مجبورم میکرد لباسهای دسته چندم داداش رو بپوشم و دفتر مشقاشو پاک کنم و از اول پر کنم. بابا در جواب اعتراض من که میگفتم چرا فقط من؟ میگفت: توقع نداری که رو خواهر برادرات که یکی دو سالی بیشتر مهمونمون نیستن سرمایه گذاری کنم؟ خوب پر بیراه هم نمیگفت من حداقل هفت هشت سال دیگه نون خور بابا بودم. چون اون وقتا دیپلم که میگرفتی یا باید شوهر میکردی یا باید میرفتی پی کارت و نون بازو میخوردی. طبیعیتر این بود رو بقیه که سالای آخر دبیرستان رو میگذروندن سرمایه گذاری صورت نگیره، در واقع بیشتر از اينكه طبیعی باشه انسانی بود. بابا هم راه انسانی رو پیش گرفت و تمام سرمایهگذاریها رو روی من انجام داد.
فاز خونه به همین منوال ادامه داشت. اگه یادتون باشه یه مدتی تو تهران مانتو و شال لنگی مد شد. باید اعتراف کنم اول بار این مد بهوسیله من و در پیِ واکنش بابا به تعدیل نیرو و تلاش در جهت تبدیل تهدید به فرصت در سطح شهر به منصه ظهور رسید، روز اولی که با مانتوی لنگی بیرون رفتم چند تا متلک درشت و آبدار بهم انداختن اما هنوز هم که هنوزه به خودم بسی افتخار میکنم چرا که من اونوقتا نمیدونستم چه کار بزرگی میکنم. مقاومت در مقابل تهدید، این کار کمی نیست.
اما قضیه به همین صرفهجوییهای دم دستی تموم نشد. بالاخره بابا کار جدید پیدا کرد اما اوضاع احوال خونه با قبلش توفیر چندانی نکرد. ما روی همون فاز سابق جا خوش کردیم. در واقع بابا عجیب با این فاز حال کرده بود. از اون روز به بعد بعضی شبا برای مقاومت در مقابل تعدیل نیرو نون خشک سق میزدیم و با پای پیاده تمام تعدیل کنندگان نیرو رو عاجز میکردیم.
🔻🔻🔻
روزنامه طنز بی قانون (ضمیمه طنز روزنامه قانون)
👇👇👇
@bighanooon
@DastanBighanoon