قلی‌ِ شگفت‌انگیز. قسمت هشتم. نویسنده: حسن غلامعلی‌فرد

قلی‌ِ شگفت‌انگيز
قسمت هشتم
نويسنده: حسن غلامعلی‌فرد
----
آنچه گذشت: روزی قلی به کلبه‌ای خرابه اندر شد و آنجا خفاشی و عنکبوتی وی را نيش زدند و مردی سوپرمارکت‌دار به او تنفس مصنوعی داد و قلی تبديل به سه‌گانه‌ی «بتمن، اسپايدرمن و سوپرمن» شد. پس جادوگری گاندولف‌نام بر وی ظاهر شد و از او خواست حالا که ملغمه‌ای از قهرمانان‌ِ فانتزی شده دنيا را نجات بدهد و اما ادامه‌ی داستان...

چو جيرجيرکان نغمه‌ی سمفونيکِ شبانه‌‌شان را آغاز همی نمودند گاندولف بقچه‌اش را همی بگشود و خوان‌ِ طعام گسترانيد. قلی‌ِ قهرمان چونان اسپايدرمن بر سفره چنبره همی زد و لقمه‌های نان و پياز را به دندان همی کشيد. گاندولف از اينکه می‌ديد قلی‌ِ قهرمان اشتهايش را باز همی يافته بسيار خرسند همی گشت و با عطوفت بگفت: «پياز نپره تو حلقت گلم!» قلی پيازی درسته را در دهان همی بگذاشت و پاسخ همی داد: «چرا همش بايد نون و پياز بخوريم گاندولف؟» گاندولف قطره‌ای اشک از گوشه‌ی چشمانش سرازيز همی گشت و همانطور که تکه‌ای پياز در دهانش می‌گذاشت بگفتا: «تو می‌دونی يک مرد به قصد خريد گوشت از خونه بره بيرون و با پنير برگرده يعنی چی؟» قلی به علامت نفی سر تکان همی‌داد. گاندولف قطره‌ای ديگر اشک همی ريخت و بگفت: «توی می‌دونی مردِ خانواده به قصد خريد مرغ از خونه بره بيرون و با تخم‌مرغ برگرده يعنی چی؟» قلی باز به علامت نفی سر تکان همی‌داد. گاندولف کارش از قطره قطره گريستن همی گذشته بود و همچون شخصيت‌های کارتون‌های جاپونی شُرشُر اشک می‌ريخت، پرسيد: «اصلا تو می‌دونی دُلار‌ِ هزار تومنی بشه چهار هزار تومن يعنی چی؟» قلی باز هم به علامت نفی سر تکان داد. گاندولف چو ديد قلی دوزاری‌اش نمی‌اوفتد يک عدد سيب‌زمينی از جاسازش خارج همی‌بنمود، قلی تا چشمانش به سيب‌زمينی‌ِ دلربا اوفتاد فرياد کشيد و همچو تارزان به آوای فريادش تحرير همی داد و بگفت: «آخ جون... تو که سيب‌زمينی داری چرا نمی‌دی سرخش کنيم بخوريم؟‌ تو مگه نمی‌دونی يک قهرمان به پروتئين نياز داره؟» گاندولف آه کشيد و با عصايش قلی را از سيب‌زمينی دور نگه همی داشت و با فيگوری ادبی بگفت: «شعبده‌بازی را می‌شناسم که يک عدد سيب‌زمينی به قيمت يک ريال را درون کلاهش می‌گذاشت و بعد آن را به اسکناس چهل و پنج هزار و چهار صد و پنجاه تومانی تبديل می‌کرد، اما چون همچين اسکناسی وجود خارجی ندارد پس هر چه اسکناس از شعبده‌هايش توليد می‌شد پشيزی نمی‌ارزيد، اما شعبده‌باز رويش کم نمی‌شد و هی طلب سيب‌زمينی‌های بيشتر می‌کرد» گاندولف چو به اينجا رسيد نفسی عميق کشيد و در چشمان قلی زل همی زد. قلی پرسيد: «خب، آخرش چی شد؟» گاندولف آهی همی کشيد و بگفت: «هيچی... بعد ديگه مردم حتی سيب‌زمينی هم واسه خوردن نداشتن» قلی سگرمه‌هايش در هم همی رفت و پرسيد: «شعبده باز رو چی کارش کردن؟» گاندولف پاسخ همی داد: «چند تا از رفيقاشو گرفتن» قلی کله‌اش را همی خاراند و بگفت: «نه، منظورم اينه که خودشو چی کار کردن؟» گاندولف گفت: «چندتا از رفيقاشو زندانی کردن» قلی پاک کلافه همی شده بود، گفت: «چرا می‌پيچونی گاندولف؟ می‌گم خودشو چی کار کردن؟» چو مکالمه بدينجا همی رسيد گاندولف لقمه‌ای نان و پياز درون دهان همی گذاشت و از طعم گند پياز دلش آشوب همی گشت و از جاسازش يک عدد ساندويچ فلافل درآورد و به دندان همی کشيد. قلی چو فلافل را بديد همچو مردی گرسنه که هشت سال آزگار سنگ به شکم بسته سمت فلافل خيز همی بُرد اما گاندولف در چشم بر هم زدنی فلافل را به خندق بلا هدايت همی نمود و بگفت: «همين فلافل رو ديدی؟ شده ساندويچ‌ِ قشر‌ِ آسيب‌پذير!» قلی که دهانش بدجوری بوی پياز می‌داد آهی جانسوز همی کشيد و گفت: «شايد بهتر باشه برای نجات دنيا اول بريم اون شعبده‌باز رو پيدا کنيم» گاندولف که حسابی فاز‌ِ فيلسوفانه‌ گرفته بود باد گلو زد و بگفت: «مشکل شعبده‌باز نيست، مشکل اونایی هستن که برای ديدن شعبده‌های اون صف می‌کشن» قلی پرسيد: «پس چه کنيم؟» گاندولف باد گلويی ديگر همی زد و بگفت: «فعلا بشين نون و پيازت رو سق بزن»
ادامه دارد
@dastanbighanoon
@bighanooon