روزهای مهاجرت یک کارآفرین و مشاور به آلمان @sahandbehnam
تقدس، کلوسیومی ابدی. سهند بهنام، بهمن ماه ۱۳۹۶
تقدس، کلوسیومی ابدی
سهند بهنام، بهمن ماه ۱۳۹۶
دوستی از هم دورهایهای دوره دکترا، متنی از آرامش ملکه انگلستان با شندیدن صوت قرآن را در گروه دوستانهمان گذاشت ومن با شوخ طبعی و البته شیطنت دلیل آنرا کهولت سن و ریتمدار بودن این اصوات و نه از روی جادویی بودن کلمات آنهم به زبان عربی برای ملکه انگلیسی زبان انگلستان بیان کردم. جمعی از دوستان برآشفته شدند و من را به گزافه گویی در مورد مسائلی که در آن دانش ندارم متهم کردند و قرآن و مقدسات را خط قرمزشان توصیف کردند. همزمان که از شوخ طبعی خودم پشیمان شدم، یاد داستانی در باب مقدسات افتادم. یاد زمانی دور که حافظ قرآن بودم.
سالهای نوجوانی برای من مصادف بود با تلاطم شدید زندگی، پدر معتاد طرد شده از خانواده و مشکلات مالی و جابجایی مکرر خانه و محله.
نه آنقدر کودک بودم که درکی از شرایط نداشته باشم و نه آنقدر بزرگ که توان تغییر شرایط را داشته باشم. این شرایط سخت من را در آن زمان به مذهب نزدیک کرد. در واقع همه چیز با شرکت از روی کنجکاوی در مراسم زیارت عاشورا مدرسه شروع شد. حس نیاز به دیده شدن و فراموش کردن مشکلات، من به عنوان نوجوانی از خانواده ای سطح بالا ولی بحران زده، را به بچه هایی از طبقه فقیر و کم سواد جامعه نزدیک کرد. شروع کردم به حفظ کردن قرآن و بین گروهی از بچه های مذهبی و بسیجی قرار گرفتم و سال اول دبیرستان، تقریبا ۱۱ جز از قرآن را حفظ شده بودم. قسمت جالب ماجرا اینجا بود که وجود مادر تحصیل کرده و خانواده روشنفکر و همزمان علاقه من به برنامه نویسی کامپیوتر، مدارات الکترونیک و حتی گروه پینک فلوید و ...، من را در بین گروه های دیگری نیز از هم کلاسی ها قرار میداد. گروهی به دنبال دانش و تکنولوژی و به دور از سیاست و گروهی به دنبال تفکرات ضد مذهب و خواستار تغییرات رادیکال در جامعه. قدرت کلام و حس و علاقه به رهبری ، منرا در شرایطی قرارداد که ناخودآگاه در همه این جمع ها مورد توجه بودم.
با وجود اینکه هیچگاه افکار رادیکال نداشتم و مقدسات برای من خط قرمزی محسوب نمیشد، سال آخر دبیرستان اتفاقی افتاد که مسیر زندگی من را کاملا دگرگون ساخت.
یک درگیری لفظی ساده بین دوگروه مذهبی و مخالف مذهب کلاس، که بدلیل گوش کردن آلبوم دیوار از گروه پینک فلوید توسط یک از همکلاسی ها با واکمن در زنگ تفریح و در ایام محرم شروع شد، عواقب وخیمی بوجود آورد.
چند نفر بشدت مجروح شدند، یک معلم توبیخ شد، یک دانش آموز مشخص شد بهایی است و از مدرسه اخراج شد و سپس به دانشگاه راه داده نشد و چند دانش آموزی دیگر به شدت تنبیه شدند.
من ماندم وسط این دوگروه، نه رفتار زیرآب زنی گروه مذهبی و نه رفتار خشونت بار گروه دیگر برایم قابل درک نبود. در آن شرایط احساس کردم به هیچ کدام از این دو نوع طرز تفکر تعلق ندارم و در سمت گروه سوم، یعنی تکنولوژیست ها کاملا قرار گرفتم. خصوصیت قالب من، ارزش کذاشتن برای انسانیت بود، نه تعصب و باورهای رادیکال.
بجای حفظ کردن قرآن شروع کردم به خواندن ترجمه فارسی آن، تازه فهمیدم چقدر داستانهای جالب و هیجان انگیز و بعضا عاشقانه ای در این کتاب بود که من در چند سال گذشته از آنها درکی نداشتم، داستانهایی که در زمان خود چقدر جالب بوده و درک انسان امروز چقدر آنرا میتواند بدور از هرگونه تقدس و خرافات تعبیر و حتی نقد کند.
چند سالی گذشت، گروه دوستان مذهبی اکثرا کارگر و کارمند و کاسب شدند و ایران ماندند و گروه دوستان دیگر یا از ایران رفتند و یا یکی دو نفری که ماندند وارد بخش خصوص شدند.
و من ماندم و همان خصوصیات، به دور از هر نوع مقدس پرستی و هر نوع خشونت. من به یقین رسیدم که مقدسات را از تصمیمات، زندگی و کارم می بایست در هر حال دور نگه دارم.