این ماسکهای لعنتی!.. هر زمان هم بخواهی میشود دگمه را بزنی و صدای بعدی را گوش کنی

این ماسکهای لعنتی!

دیگر صدایم را نمیشنوی، حرفهایی که دوست داری بشنوی انقدر آسان و در دسترست هست که نخواهی کمی مغزت را با حرفهای من درگیر کنی. هر زمان هم بخواهی میشود دگمه را بزنی و صدای بعدی را گوش کنی. صدای بعدی، صدای بعدی!

دیگر صورتم را نمیبینی، کیفیت صفحه موبایلت انقدر بالاست که من برایت یادآور عصر تلویزیون‌های سیاه و سفید قدیمی‌ام. عکس‌ها و فیلم‌های موبایلت انقدر خوب با فوتوشاپ ترمیم شده اند که صورت و هیکل من، برایت فاجعه یک خلقت ناقص را تدایی میکنند. هر شکلی که بخواهی در بین هزاران سلبریتی که دنبال میکنی هست. از یکی هم خسته شوی، میزنی روی تصویر بعدی، تصویر بعدی!

دیگر یادم‌ نمیاید کی من را لمس کرده‌ای. شاید شیشه شفاف موبایلت، انگشتانت را لوس کرده. انقدر که صورت من برایت زبر و ناصاف است. شایدم انقدر با انگشت شصتت همه چیز را لمس کردی که من برایت تجربه‌کاربری خوبی نیستم. حتی دیگر بلد نیستی انگشتانت را با انگشتانم گره بزنی. شاید تجربه نگه داشتن دستانم در دستانت همانقدر برایت استرس دارد که عوض کردن گوشی‌ات از اپل به سامسونگ. راستی در این سالها، دستان تمام آنهایی که دوستت دارند را بیشتر در دستانت گرفته‌ای یا گوش موبایلت را؟

زمانی صدایت را زیاد می‌شنیدم. دوست داشتم بشنوم. هنوزم دوست دارم.
ولی حالا تایپ میکنی. در واقع حتی تایپ هم نمیکنی، ایموجی میفرستی.
راستی به به زبان ایموجی‌ها، نگاهم کن چه میشود؟ فراموشم نکن چه؟
نهایت احساساتی که از تو میگیرم، نشان دادن انگشت شصتت است و قلبهایی بجای چشمانت. گهگاهی هم خنده ای میفرستی و هربار که احساسات پاره پاره شده‌ام را برایت مینویسم، عکس میمونی را میفرستی که دستانش را بر روی چشمانش گذاشته است. میگویم ممنون که فهمیدی ازت ناراحتم. برایم دو دست به هم کوبیده شده را میفرستی، احتمالا فکر میکنی معنی‌اش تشکر است. تا صبح هم برایت بنویسم، از سمت تو برایم ایموجی می‌آید. ایموجی. ایموجی!

روزگار سختیست. نه نگاهم میکنی، نه صدایم را میشنوی، نه احساسم میکنی و نه چیزی میگویی. دلم به این خوش بود که میبینمت، حالا که این ماسک لعنتی، دیدن صورتت را هم از من گرفت. کاش حداقل این ماسکها نبودند. این ماسکها، این ماسکها!

دلنوشته‌ای آشنا از یک پدر، مادر، فرزند، همسر و یا دوست، در روزگار ما.
سهند بهنام، اکتبر ۲۰۲۰

@dotDE