روزهای مهاجرت یک کارآفرین و مشاور به آلمان @sahandbehnam
داشتیم کار میکردیم که یه کارتن خواب اومد طرفمون و یکم به من نگاه کرد و رفت. قبول کرد
داشتیم کار میکردیم که یه کارتن خواب اومد طرفمون و یکم به من نگاه کرد و رفت. رفتم دنبالش گفتم ۲ ساعت کار میکنی؟ قبول کرد.
اسمش عباس بود. میگفت زمان جنگ ۳ سال اسیر شده. بعد از اون هم شبها از خواب میپره و با خودش حرف میزنه، ماه پیش عروسش دیگه نتونسته تحمل کنه، اونهم از خونه پسرش زده بیرون و تو خیابون میخوابه. میگفت تو بیابون دنده میزده. منکه نفهمیدم چیه، ولی حتما کار مهمی بوده دیگه! ۲ ساعت تمام کار کرد، هر چی اسرار کردم پول نگرفت، آخر بزور و قربون صدقه پول گذاشتم تو جیبش.