ما محترم‌ها!. سهند بهنام، اردیبهشت ۱۳۹۷

ما محترم ها!
سهند بهنام، اردیبهشت ۱۳۹۷

چند روزی بود میخواستم بعد از ۱۲ سال، به دوست قدیمیم محمود سر بزنم. محمود یکی از بهترین مهندسین الکترونیکیه که من دیدم. بعد از دانشگاه با اینکه شغل خوبی تو تهران داشت، برگشت به زادگاهش آمل و یک شرکت موفق برای خودش راه انداخت. خلاصه شنبه بعد از جلسه تو انجمن اتوماسیون، راه افتادم رفتم آمل. تا شب با هم بودیم و شب هم منو دعوت کرد منزلش و صبح با هم زدیم بیرون. محمود برای یک جلسه رفت سمت دانشگاه شمال و من هم رفتم ساحل محمود آباد. در واقع یه ۵،۶ ساعتی وقت داشتم تا ناهار رو باهم بخوریم و‌ من برگردم تهران.
رفتم ته یکی از کوچه ها که به ساحل میخورد، ماشین رو پارک کردم، از سوپری یه قهوه خریدم و نشستم روی یه تخته سنگ که مثلا دریا رو ببینم و آرامش بگیرم.
آرامش؟ چشمتون روز بد نبینه، تا چشم کار میکرد زباله بود که دیده می‌شد! یه لحظه حس کردم اشتباه اومدم و اینجا محل دفع زباله‌ست!
دیدم حتی نمیشه نشست! رفتم از ماشین یه کیسه برداشتم چندتا آشغال که زیر پام بود رو ریختم توش که مثلا حس بهتری داشته باشم، ولی فرقی نکرد. بدتر این بود که یه خانم از ماشینی که قبل من پارک کرده بود و میخواست راه بیوفته بره، پیاده شد و هرچی پوست تخمه داشت خالی کرد بغل پای منو و چنان چشم غره‌ای هم به من رفت که جرات نکردم بگم آخه این چه کاریه؟!
یکم دیگه نشستم دیدم ۵ ساعتی وقت خالی دارم، از اونجایی که من نمیتونم مثل آدم سر جام بشینم و کاری به اطرافم نداشته باشم، رفتم از سر میدون محمودآباد یه کارگر روز مزد انتخاب کردم و آوردمش که کمک کنه ذباله‌هارو رو جمع کنیم.