این رسانه ویژه انتشار نوشتههای محمد فاضلی است. ارتباط با مدیر کانال:
متن زیر را یکی از خوانندگان کانال در ارتباط با متن «مگر ما اسم نداریم» ارسال کرده است
متن زیر را یکی از خوانندگان کانال در ارتباط با متن «مگر ما اسم نداریم» ارسال کرده است.در دوران کارشناسی رشته حقوق استادی داشتیم (که البته از مفاخر جامعه حقوقی معاصر هستند و چون در حال حاضر مطمین نیستم که به ذکر نامشان رضایت دارند یا خیر از ذکر نامشان صرفنظر می کنم)که داستان جالبی را برایمان تعریف کردند و از ایشان برایتان نقل قول می کنم:
در سربرگ عرضحال (دادخواست) دادگستری در دوره پهلوی دوم باید حتما مهر چهار لقبی "والاحضرت همایونی شاهنشاه آریامهر" قید می شد وگرنه آن عرضحال اعتبار و ارزش قانونی نداشت. یک روز این استاد ما که در آن دوران وکیل جوانی بودند،عرضحال بسیار مهمی را که نگاشته بودند تقدیم دفتر دادگاه میکنند، منتهای مراتب دادگاه به دلیل عدم رعایت این آیین مهم یعنی عدم ذکر چهار لقب معروف از قبول عرضحال برای رسیدگی خودداری نمود و آن را به وکیل برای اصلاح برگرداندند. استاد ما وقتی عرضحال دوباره به ایشان برگردانده شد و ایشان دیدند که در صورت عدم رسیدگی به مقع حقی از مظلوم به ناحق ستانده خواهد شد، در سربرگ دادگستری، مهر معروف را الصاق داشتند و همچنین در پایان جملات عرضحال این بیت را اضافه کردند : 《گر از این چار لقب یک صفتش راست بود
شهر از مظلمه ی بی صفتان، خالی بود...》
بنظرم این خاطره از استادم را می توان به وضعیت کلی اجتماع بسط داد. هر زمان که جامعه ای در نوع رفتار و گفتار خود اکابرپسندانه و اشراف منشانه رفتار می کند و بر منصب و القاب تکیه می کند افراد آن اجتماع نیز نگاه از بالا به پایین داشتن و روحیه ی خودکفا بودن در علم و دانش را از خود بروز خواهند داد که این اگر در سطح تفاخر برسد بخصوص در مقاطع بالاتر علمی همچون دکترا و فوق دکترا احتمالش بسیار است همان آفتی که جامعه پزشکان به طور خاص در مواردی با آن دست به گریبان هستند را به دنبال داشته باشد.
حال که دانشجوی دکترای این رشته بیش نیستم و به واقع هنوز دکتر هم نشده القابی مانند خانوم دکتر یا استاد را می شنوم که به من نسبت می دهند یاد خاطره ی استادم می افتم و معمولا تمایلم به اجتناب از بکار بردن این القاب حداقل درباره خودم را با این بیت از بیان شکوه ی مولانا از محدودیتهای دست و پاگیر بیان می کنم:
《رستم از این بیت و غزل ، ای شه و سلطان ازل
مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا》