⁠ماجرای خانواده‌ای که ۴۰ سال در سیبری مخفی شدند. ----------------

⁠ماجرای خانواده‌ای که ۴۰ سال در سیبری مخفی شدند. ----------------

ماجرای خانواده‌ای که ۴۰ سال در سیبری مخفی شدند
----------------
قسمت دوم و آخر


⁣وقتی بلشویک‌های آتئیست سر کار اومدن زندگی برای اینا سخت شد. هم زمیناشون رو ازشون گرفتن هم دیگه اجازه دعا و نیایش نداشتن. پس از حادثه‌ی کشتن برادرش، لیکوف همه رو جمع میکنه میان تو این جنگل. به مدت چهل سال. حتی خبر نداشتن جنگ جهانی دوم کی شروع شده و کی تموم شده.

⁣چهل سال پیش وقتی وارد جنگل میشن، لیکوف و زنش دو بچه دیگه هم به دنیا میارن. هیچکدوم از بچه‌هاش هیچ آدمیزادی رو در زندگیشون ندیده بودن. پدرش براشون تعریف میکرد که شهر جایی که آدما زیادن، خونه وجود داره، حتی کشورهای دیگه‌ای هم غیر از روسیه وجود داره

⁣این خانواده چهل سال رو در مرز قحطی زندگی کرده بودن! کشاورزی‌ای وجود نداشت، یا برگ درختا رو میخوردن یا در سرمای منفی ۴۰ درجه گوزن شکار میکردن. بعضی وقتا برای یکی دو فصل اصلا گوشت هم نبود بخورن. یا قارچ پیدا میکردن یا ریشه‌ی درختا رو میخوردن.

⁣یکسال بخاطر سرمای سخت زنش از گرسنگی میمیره. بطور معجزه آسایی یک دونه نخود پیدا میکنن که جوونه زده. این رو چال میکنن و ازش مراقبت می‌کنن ماهها که رشد کنه. اون نخود یه شاخه میشه با ۱۸ نخود به عمل اومده. همین رو سعی میکنن نگه دارن برای سالهای بعد ⁣زندگیشون اینطور بود و چهل سال رو با همین چیزها سر کرده بودن اونهم در سردترین نقطه کره زمین. پدرشون پیر شده بود تقریبا ۸۰ سال داشت. این زمین شناسا از دنیای جدید براشون گفتن.

از هواپیما مثلا، که پیرمرده گفته بود آها پس اون ستاره‌هایی که شبها در حرکتن بهشون میگن هواپیما ⁣مثلا یه تیکه نایلون دیدن که تعجب کردن. چطور یه شیشه رو میشه تا کرد؟ چهل سال از تمدن دور بودن و بچه‌هاش اصلا نمیدونستن دنیا چه شکلیه. اما هیچی از این زمین شناسا قبول نکردن و پدرشون گفت فقط یه کمی نمک به ما بدین، چهل ساله آرزوی یه ذره نمک رو دارم.

⁣اما غم‌انگیزترین ماجرای این داستان اینه که پس از ارتباط مجدد با دنیای خارج، یکی یکی پشت سر هم مردن. اونم در یکی دو ماه. دانشمندا گفتن شاید بخاطر ارتباط با زمین شناسا بوده و چون بدنشون در مقابل بیماریهای دنیای خارج مصون نبوده این بلا سرشون اومده.

⁣مشخص شد دو تا دخترش بخاطر رژیم عجیب و غریب غذایی، از نارسایی کلیه مردن. پسرش ذات الریه گرفت که بخاطر ایمن نبودن بدنش در مقابل غریبه‌ها بود. سه تا از بچه‌ها پشت سر هم مردن. زمین شناسا گفتن بیاین با هلکوپتر ببریمتون دکتر، قبول نکردن و پیرمرد گفت سرنوشت ما همینه، هرچی خدا بخواد.

⁣پیرمرد و یکی از بچه‌هاش می‌مونن و میرن سراغ کلبه‌ش که بازسازیش کنن و هیچوقت از اون کوهها نمیان پایین. بالاخره کارپ لیکوف در فوریه سال ۱۹۸۸ تو خواب میمیره. تنها دختر اون خانواده که باقی میمونه اون رو همون حوالی دفن میکنه کنار بقیه خواهر برادرا و مادرش.

⁣زمین شناسا هم به مرور بیخال ماجرا میشن و دیگه سرنوشت اون دختر هم معلوم نمیشه اما میگن تا پونزده سال بعد از مرگ کل خانواده‌ش اون بالا زنده مونده تنهایی.

لینک منبع اصلی
------
@friedrish