⁠ماجرای جاسوسی که غلط نگارشی داشت. -------------------------

⁠ماجرای جاسوسی که غلط نگارشی داشت. -------------------------

ماجرای جاسوسی که غلط نگارشی داشت
-------------------------
قسمت دوم


⁣برایان مادامیکه دنبال اطلاعات می‌گشت، همچنین دنبال پرونده‌هایی بود که جاسوس‌های قبلی در اونها شکست خورده بودن. دنبال این بود که اون اشتباهات رو یاد بگیره و تکرار نکنه. حتی تو خود سازمان در همایش‌هایی در این مورد شرکت میکرد که چطور افراد ممکنه نفوذ کنن و این موارد.

⁣کل پاییز سال ۱۹۹۹ مشغول گشتن در مدارک محرمانه بود. به این نکته توجه داشت که اکثر جاسوس‌ها همیشه خارجی بودن، اما اینبار او از داخل میخواست به خارج اطلاعات بفرسته و در خدمت هیچ کشوری نبود. طبعا هیچ لینکی به هیچ کشور خارجی نداشت و دنبال این بود که چطور ارتباط برقرار کنه.

⁣بین کشورها نظرش به خاورمیانه جلب شد. کشورهای مسلمان نشین و نفت خیزی که آمریکا شروع کرده بود به زدن پایگاههای نظامی در اطراف اونها که خیلی‌هاشون دشمن آمریکا محسوب می‌شدن. بین این کشورها نظرش به لیبی جلب شد. سعی کرد هرچی در رابطه با اون کشور هست بخونه و مهم‌هاش رو پرینت بگیره.

⁣از اونجایی که در اون واحد کار پرینت کردن امری عادی بود، اسناد رو پرینت میکرد و خیلی عادی میذاشت تو قفسه‌ی کاغذها. نظر کسی هم بهش جلب نشد و جای امنی بود. برایان عادت داشت به باشگاه سازمان بره و ورزش کنه. طی چند سال اخیر همیشه از اتاقش با ساک ورزشی‌ش از در میرفت بیرون ⁣و میرفت سمت باشگاه. این تصویر ازش برای بقیه همکاراش عادی شده بود. در مارس ۲۰۰۰ در یک روز عادی یه سری از کاغذهای پرینت گرفته رو میزاره کف ساکش و لباسهای ورزشی رو میریزه روش. صرفا با این امید و شانس که نگهبان داخل ساک رو نگرده. با این کیف ورزشی از اتاقش خارج شد.

⁣با ضربان قلبی که هی تندتر میشد، خدا خدا میکرد که نگهبانها جلوش رو نگیرن. اون میدونست که این افراد توانایی متوقف کردن و گشتن همه افراد رو دارن و صرفا قصد داشت دل رو به دریا بزنه. جلوی نگهبانها رسید، یک لحظه متوقف شد. نگهبانها هم که این تصور از برایان براشون عادی بود ⁣که بعضی وقتا با ساک ورزشی میره بیرون، دلیلی ندیدن جلوش رو بگیرن و داخل کیف رو بگردن. در حالی که ضربان قلبش به آسمان رسیده بود، اجازه خروج گرفت بدون اینکه کسی مشکوک به چیزی بشه. رفت بیرون از ساختمون و در حالی که نفس نفس میزد دید که چه راحت تونسته اون مدارک رو خارج کنه.

⁣در چند هفته‌ی پیش رو، میلیون‌ها خط اطلاعات رو با همین شیوه جابجا کرد و انتقال کرد به زیرزمین خونه‌ش. این اطلاعات فقط به لیبی محدود نمیشد و کشورهای دیگه‌ای رو هم شامل میشد. حالا که کلی اطلاعات داشت، فکر و ذکرش این بود که چطور اینا رو به پول تبدیل کنه. به کی زنگ بزنه و الخ

⁣از اطلاعات به دست آورده، شماره یک افسر امنیتی لیبی رو پیدا کرد. باهاش تماس گرفت و راجع به موضوع باهاش گفت. بهش گفت در قبال اطلاعات مهم ۱۳ میلیون دلار میخوام. قرار شد کنسولگری لیبی یک خط امن برای تماس باهاش برقرار کنه و در صورت تمایل یک آگهی برای فروش ماشین دست دوم تو روزنامه چاپ ⁣کنن. برای مطمئن تر شدن از اینکه همه چیز امن پیش بره، شروع کرد به encrypt کردن متن. با تکیه بر چند متد قدیمی، متن رو کدگذاری کرد. مثلا حرف JK به معنی signals بود و مواردی از این دست. این مدلهای کدگذاری قدیمی هستن و تو اینترنت هم موجوده این روزها.

⁣در ماه جولای، یک روز که زن و بچه‌ش خونه نبودن، کل اسناد محرمانه که حدود ۲۰۰ هزار صفحه میشد، به همراه سی دی و ویدیوهای مختلف، سوار ماشینش کرد و از شهر دور شد. پنجاه کیلومتری دور شد و به یک منطقه‌ی جنگلی رفت. جایی که کسی به ظاهر اون اطراف نبود.

⁣با پیاده مسافت زیادی رو طی کرد و به عمق جنگل رفت. اونجا نشست و باز هم منتظر بود ببینه آیا کسی این اطراف هست یا نه. وقتی مطمئن شد کسی نیست، شروع کرد به کندن زمین. اسناد که تو یک نایلون زباله‌ی بزرگ بودن رو کرد زیر خاک و با دستگاه GPS مختصات منطقه رو یادداشت کرد.

⁣در می ۲۰۰۱ برایان دیگه در سازمان امنیت کار نمیکرد. بیرون در یک شرکتی یه کار مشابه پیدا کرده بود و روزای اولش بود که به اونجا میرفت. در این شرکت جدید هم قرار بود کارای مشابهی انجام بده و سیستم‌های امنیتی رو توسعه بدن. اما برایان دچار توهم و پنیک شده بود.

------
@friedrish