روایتهایی از اینجا و آنجای دنیا
سالوادور آلوارنگا. ---
سالوادور آلوارنگا
---
قسمت سوم و آخر
ارادهی آلوارنگا برای زندگی و ترسش از خودکشی (که بیشتر جنبهی مذهبی داشت و بخاطر ایمان قویاش بود)، دوباره یه نوری رو در دلش زنده کرد. روزها دنبال رد امواج کشتیها میگشت و شبها سعی میکرد از ستارهها مسیر رو بفهمه. بارها از دور کشتیهای باری از کنارش رد میشدن ولی نمیدیدنش.
ماهها برای اینکه ذهنش سالم بمونه و دیوونه نشه خودش رو غرق در فکر و خیال میکرد. یک واقعیت جایگزین رو تصور میکرد که توش داشت بهترین و خوشمزهترین غذای دنیا رو میخورد. بهترین لباسها رو پوشیده بود و بهترین رستورانها میرفت. انزوا و تنهایی خودش رو به یک دنیای فانتزی جذاب تبدیل کرده بود.
صبحا رو با قدم زدن روی قایق سپری میکرد و فکر میکرد در بهترین خیابانهای دنیا داره قدم میزنه. بعد ساعتها خودش رو با فکر داشتن یک سکس جذاب مشغول میکرد. خودش بعدا گفت که با انجام این کارها سعی میکرد به خودش بفهمونه که داره یه کاری رو انجام میده و بالاخره زندگیش یک روتین داره.
روزها گذشت، هفتهها گذشت، ماهها گذشت، نحیف و لاغر شده بود. موهاش زیاد شده بود و رییش کل صورتش رو پوشونده بود. چند ماه گذشته بود؟ آلوارنگا ۱۴ ماه در دریا بود. ۱۲ ماهش رو تنها سپری کرده بود. چیزی که باعث شده بود زنده بمونه ذهن قویاش بود.
روزها و ماهها همینطوری با فکر و خیال سپری میشد. یک روز از دور یک سری پرندگان ساحلی رو از دور دید. عضلات گردنش رو سفت کرد و با دقت بیشتری به دور خیره شد. انگار دعاهاش پذیرفته شده بودن. از دور یک جزیرهی کوچک رو دید که به اندازهی یک زمین فوتبال بود. هرچه بود خشکی بود.
۴۳۸ روز بود که آلوارنگا در اقیانوس بود. چیزی که اون رو زنده نگه داشت غرق شدن در عالم خیال بود و رویای روزی که نجات پیدا کنه. بالاخره انگار طبیعت بهش رحم کرد. از دور خشکی رو دید. همین که قایق نزدیک به ساحل اون جزیره شد، خودش رو به آب انداخت و مثل لاکپشت با دست و پا پارو زد.
آلوارنگا یک تیکه چوب شده بود. فقط استخوان و پوست بود. دستها و پاهاش دیگه گوشتی نداشتن. نمیتونست برای یک دقیقه هم سر پا بایسته. اولین چیزی که دید یک درخت نارگیل بود.خودش رو کشون کشون بهش رسوند و یه نارگیل از رو زمین ورداشت. انگار الماس پیدا کرده بود. خوشحال بود و گریه میکرد.
یک مرد و زنی در جزیره زندگی میکردن. این جزیره یکی از پرتترین جزایر در اقیانوس آرام هست و آلوارنگا حدود ۷۰۰۰ مایل رو طی کرده بود تا به اینجا برسه. زبون همدیگه رو نمیفهمیدن، و برای همین، آلوارنگا روی کاغذ سعی کرد بهشون بفهمونه که تو قایق بوده و گم شده. اما درد و تنهایی رو چطور میشه رو کاغذ کشید؟
با زبون بیزبونی ازشون درخواست دارو کرد. اسم دکتر رو به زبون آورد. اون زن و مرد هم با مهربونی ازش مراقبت کردن. بعد از یکی دو روز مراقبت ازش، مرد ساکن جزیره با قایق به شهر کناری رفت که خبر رو به پلیس و مسئولین بده. اونجا بود که خبرش به کل دنیا مخابره شد و هم جزیره و هم آلوارنگا معروف شدن.
در السالوادور طی این مدت فکر میکردن در دریا غرق شدن و دیگه پیدا نمیشن. و البته کی میتونه ۱۴ ماه در دریا دووم بیاره؟ شاید این خیال یک فیلمنامهنویس باشه اما این واقعیت داشت. اون شهر تنها یک خط تلفن داشت و همین خط صبح تا شب بخاطر تماسهای دهها روزنامه نگار و نشریه مشغول شد.
برای اینکه درک بهتری داشته باشیم از مسیر طی شده، آلوارنگا از السالوادور به دریا افتاده بود (در آمریکای جنوبی و همسایه مکزیک) و قایق اون رو به نزدیکی استرالیا رسونده بود. وضعیت جسمیش بد بود. بیمارستان خوابوندنش. پاهاش ورم کرده بود. بافت بدنش انقدر بیآبی کشیده بودن که همه چیز رو پس میدادن.
بخاطر مصرف بالای گوشت خام و بخصوص لاکپشت، کبدش آسیب دیده بود. خواب عمیق نداشت. با کمک دکترها یه کم اوضاعش بهتر شد. پس از دو هفته موندن در بیمارستان، برش گردوندن به السالوادور.
یه کم اوضاعش بهتر شد پاشد رفت مکزیک به دیدن خانواده کوردوبا و به وعدهش عمل کرد. تا ماهها از آب (و حتی دیدن آب در تلویزیون) ترس داشت. شبها با لامپ روشن میخوابید و فکر مرگ دوستش هم از خاطرش کمرنگ نمیشد. آلوارنگا اما زنده موند و در جنگ با مرگ پیروز شده بود.
در مصاحبهای گفت: من از گرسنگی و تشنگی و تنهایی شدید رنج میبردم ولی با تقدیر شوم مرگ در تنهایی مبارزه کردم و سعی کردم زنده بمونم. ما فقط یکبار زندگی میکنیم پس بهتره براش مبارزه کنیم.
منبع: گاردین
------
@fried