آخرین اخبار و دستاورد های علمی پزشکی کوهستان و طب ارتفاع، حوادث کوهنوردی و امداد و نجات کوهستان کشور، دوره های آموزشی و ....اطلاع رسانی خواهد شد. مدیر مسئول انجمن دکتر حمید مساعدیان @DrHamidMosaedian دبیر انجمن دکتر هومن ابراهیمی @DrHoomanEbrahimi
تجربیات یک کوهنورد حادثه دیده در مسیرجنوبی دماوند از زبان خودش:. انجمن پزشکی کوهستان ایران:
تجربیات یک کوهنورد حادثه دیده در مسیرجنوبی دماوند از زبان خودش:
انجمن پزشکی کوهستان ایران:
تلاش صعود زمستانه دماوند بهمن 94
پس از روزها برنامه ریزی و پیگیری آب و هوای منطقه و پایین بودن نسبی سرعت باد و با اطلاع از اینکه دمای منطقه بین 30 تا 40 درجه زیر صفرمی باشد و آماده کردن نسبی بدن و پس ناکامی از همراهی همنوردی بالاخره تصمیم به صعود انفرادی از جبهه جنوبی دماوند گرفتم، این اولین تجربه صعود زمستانی ام بود بخاطر همین شور و شعف بسیار و کمی ترس داشتم، البته از آن جهت که برنامه صعود روزهای پنجشنبه و جمعه بود امیدوار بودم که در طول صعود همراهانی از سایر نقاط کشور پیدا کنم.
روز چهار شنبه 7 بهمن ساعت 8:30 از اهواز با همسر و پسر 2 ساله ام راهی تهران شدم، ساعت 19:30 به تهران رسیدم، پس از اینکه خانواده ام را نزد اقوام نزدیکشان بردم و پس از صرف مختصر شامی ساعت 20:30 راهی پلور در جاده هراز شدم. ساعت 22:45 به قرارگاه فدراسیون در پلور رسیدم، در بسته بود و پس از چند بار بوق زدن دو نفر از پنجره فریاد زدند کوهنوردی؟ چند نفری؟
متوجه شدم آنها هم به دنبال همنورد می گردند. وارد قرارگاه شده و ماشینم را پارک نمودم. مکان تمیز و مجهزی بود، آن دو نفر زنجانی بودند به نامهای علیرضا و معین، آنها هم قصد صعود داشتند. شماره تماس آنها راجهت هماهنگی برای صعود های احتمالی بعدی گرفتم.
صبح پنج شنبه 8 بهمن از شدت اشتیاق از ساعت 4 صبح بیدار بودم، بالاخره ساعت 6 شد و بلند شدم تا مهیای صعود شوم، طوری هیجان زده بودم که فراموش کردم صبحانه بخورم، ساعت 7 با آژانس به همراه دو کوهنورد زنجانی عازم لبه جاده خاکی گوسفند سرا شدیم. شدت برف روی جاده خاکی به حدی بود که هیچ لندروری زمستان به گوسفند سرا نمی رفت. ساعت 7:45 از لبه جاده آسفالت و ابتدای جاده خاکی شروع به حرکت کردیم. در امتداد مسیر رد پاهای بسیاری از گرگ ها بود، آهسته به مسیر ادامه دادیم که در ساعت 10:45 به گوسفند سرا رسیدیم. دو کوهنورد زنجانی بلافاصله به حرکت خود ادامه دادند اما من کمی استراحت نموده و سوپر گتر خود را که از جا در آمده بود جازدم و پس از خوردن دو کلوچه و کمی آب به حرکت ادامه دادم.
بارگاه سوم از دور پیدا بود و ردپای آن دو کوهنورد هم راهنمای من بودند. احساس کردم سرعتم کند تر شده است و زود تر خسته میشوم، دو کوهنورد زنجانی را از لابلای تپه های برفی گاهی می دیدم. سوپر گترم دوباره از کفش در آمد و چون کفشم تک پوش ایرانی بود کمی از سرمازدگی ار ناحیه انگشتان پا ترسیدم، ردپای گرگ ها بیشتر شده بود انگار همین چند دقیقه پیش از این مسیر عبور کرده بودند. کم کم ترس وجودم را فرا گرفت، از خدا میخواستم که گرگ ها را از من دور نگه دارد. ترس از شدت سرما و تنهایی در مسیر در مقابل ترس ار گرگ ها که رد پای بیشماری داشتند هیچ بود. کم کم سرعت باد از سمت غرب بیشتر میشد و باعث ناپدید شدن ردپاها می شد. متوجه شدم که کلاهم مناسب نمی باشد چون سوز باد مستقیما گوش چپم را اذیت می کرد. ساعت 15:30 شد و من مدام به GPS نگاه میکردم، تقریبا در مسیر بودم و ارتفاعم 3700 بود، 500 متر از تظر ارتفاع تا بارگاه فاصله داشتم. دو اسکی باز فرانسوی دیدم که از بارگاه سوم بر میگشتند. از آنها پرسیدم که قله را صعود کردند، جوابشان منفی بود، گفتند هوای بارگاه بسیار سرد است و 2 ساعت با بارگاه فاصله دارم. خوشحال بودم که بنا به گفته آنها قبل از غروب آفتاب به بارگاه می رسم. به بالا رفتن ادامه دادم در ارتفاع 3850 متری بودم که دیگر بارگاه را نمیدیدم، کمی ترسیدم به GPS نگاه کردم، در مسیر بودم ولی چون بارگاه را نمیدیدم کمی ترسیدم. هوا کم کم تاریک می شد، باورم نمیشد که هنوز به بارگاه سوم نرسیدم. در تابستان مسیر گوسفند سرا تا بارگاه سوم را 3:30 ساعته رفته بودم ولی حالا...
نزدیک ارتفاع 4000 متری بودم هنوز بارگاه را نمی دیدم، دو کوهنورد زنجانی را میدیدم که به سمت بارگاه می رفتند، تا به خودم آمدم دیگر آن دو را ندیدم، از GPS فهمیدم که بارگاه سمت چپ من است به سمت چپ حرکت کرده و وارد یخچال کوچکی شدم که تا کمر تو برف گیر کردم، ساعت 18:30 بود دیگر هوا تاریک شده بود اما من به زحمت از یخچال عبور کرده و میخواستم به مسیر ادامه دهم از یخچال که بالا آمدم ناگهان با برف و بوران فجیعی با سرعت زیاد مواجه شدم، با تلاش چند قدمی برداشتم چراغ های بارگاه را می دیدم، سعی کردم به مسیر ادامه دهم که کولاک با سرعت زیاد به صورتم زد ودر یک لحظه صورتم یخ زد. سریع به سمت یخچال برگشته و پشت سنگی پناه گرفتم، خیلی ترسیده بودم احساس می کردم دیگر کارم تمام است، به آرامی یخ ها را از صورتم کندم متوجه شدم دیگر نمیتوانم پیشروی کنم، باورم نمیشد، می گفتم خدایا فیلمه یا واقعیته؟
کمی به خودم آمدم، فهمیدم که دیگر پیشروی به سمت بارگاه غیرممکن است، به دنبال جای مناسبی برای بیواک گشتم یکی از سنگها را که به سمت یخ