«آشوب پرست» و «آشوب ستیز»

« آشوب پرست » و « آشوب ستیز»
دولت ها و شاهنشاهی های استوار، هماره نیرومند بودند و هرچه نیرومندتر باشند به مردمانشان بیشترمهر می ورزند، کمتر ازآنان بیم دارند.مردم نیز در چنین جامعه هایی که دارای دولت و حکومتی نیرومند و استوار دارند، مردمانی میهن پرست و با آیین بار می آیند.
هرچه دولت ها ناتوان تر شوند "مردم" نیز هویت خود را باخته و به "توده" دگر می شوند. مهر به میهن و آیین ها را از کف می دهند و به هر سویی می توانند گرایش یابند.
در این چنین جامعه ای هم دولتِ نا استوار و ناپایدار از توده ها بیم دارد وهم توده ها از دولتِ ناپایدار بیزار و دورند ونیز بیم دارند. در این چنین جامعه ای توده ها معمولا" شورشی و ویرانگرند. و دولت های ناپایدار نیز از برای پاسداری از خود بیشتر روی نیروهای سرکوبگرشان حساب باز می کنند. در جنگ با دشمنان، دولت های ناپایدار ونا استوار نمی توانند خوب بجنگند و زود شکست می خورند. شاهنشاهی بهترین و استوار ترین سامان سیاسی است چراکه آسمان و میهن و مردم را به هم گره می زند و پایدار نگاه می دارد. شاهنشاهی برپایهُ فرّ شاهی به فرمانروایی می رسد و جایی می نشیند که سزاوارش است و مردم نیز پیش از نیایش به خود ، به جان و پیروزیِ شاهِ خود نیایش می کنند. شاه راستین هرآنکه را سزاوار است به جایگاه راستینش می نشاند و به مردمِ خود می بالد. شاهِ نیرومند هماره با مردمِ نیرومند و با آیین همراه است و فرمانرانِ ناتوان با توده های خودخواه و نامهربانِ با هم میهن و ناسازگار با آیین. دموکراسی دولت ها را ناپایدار می سازد، همه را سودجو و دروغپرداز بار می آورد. مهرِ به فرمانروا از دلها ناپدید می شود، آیین ها سستی می گیرند، خدایان فرسوده شده ومی میرند. مردمِ بی آیین در دموکراسی به توده های آماج باخته دگر می شوند. فرمانروا و میهن و آیین و خدایان باید در پیشیاریِ توده ها باشند و در غیر این صورت بیهوده خوانده می شوند. در دموکراسی تنها سود وزیان معنا دارد و هرچه هست با متر ومعیار سود وزیان سنجیده می شود. دموکراسی، میهن را به سرایی بیهوده دگر می سازد که در آن تنها می توان زیست و مرد.
انقلاب یا دسیسهُ مشروطه، خوی بدی به میهن ما آورد. ایرانی را مانند باختریانِ شاه ستیز به سوی ناتوان سازیِ شاه راند. مشروطه برنخاست که میهن را جمع و جور کند ونیرویی دوباره به فرمانروایی ایران بدمد بلکه توده ها را گردآورد وبرخیزاند تا قدرت و نیرو را از دولت گرفته و به میان توده های بی هویت پخش و بخش کند. مشروطه چیان و روحانیان بر سر توده ها باهم به ستیز برخاسته بودند. مهر به میهن و فرمانروایی و شاهنشاهیِ فرّمند جایی در آن آشوب نداشت. هرکس می خواست از نیروی دیگری کاسته وبرنیروی خود بیفزاید. گرد آمدن پیرامونِ شاهی نیرومند و میهن ستا در آن آشوب جایی نداشت. همه می خواستند بجای داشتنِ دولتی نیرومند و استوار و کانون گرا، قدرت را پخش کنند و از نیرو و کارآمدی آن بکاهند.این نگرش از بنیاد نگرشی ایران گریز و ایران ستیز بود. ایران هماره با استوار داشتنِ کانونی سترگ، توانسته بود خود را بگسترد.و آیین و دین نیز در چنین جامعهُ استواری، پا را از گلیم خود آنسوتر نمی گذاشت. اکنون مشروطه چی و مشروعه چی هردو یک چیز می خواستند. چیره شدن بر شمار بیشتری از توده ها. توده مهم گشته بود. و توده که هماره خطرناکترینِ مجموعهُ بی هویت است، در این آشوب چون در هر آشوبی، مهم گشته بود. چراکه چماقِ مشروطه چی از یک سو و تازیانهُ مشروعه چی از دیگر سو بود. دیگر میهنی و کشوری و سرزمینِ یکپارچه ای درکار نبود و در هرگوشه ای قلدری پیدا شده و برای خود پاره ای از سرزمین ایران راصاحب شده بود. از خود نمی پرسیم اگر آن آشوب گرانقدر و ارجمند بود پس چرا کشور را به باد داد و بجز هرج و مرج هیچ ببار نیاورد؟ شگفت آور است که مادری چنین مینوی بجز آشوب پرست هیچ نزایید. یک مشت باختر پرست در پسِ پشتِ این آشوب بودند و نوادگانشان هنوز هم در این آب و خاک فعالند. همهُ این آشوب پرستان که مشروطه را می پرستند، به آن آشوب ستیزی که آمد و میهن را جانی دوباره بخشید، کینه می ورزند . آنگاه که دوباره فرمانده ایدئولوژیکِ آن آشوب[انگستان]آمد و آن آشوب ستیز را از میهنِ رستاخیزی راند ، دوباره آشوب جان گرفت و میهن دوباره پاره پاره شد. آشوب پرستان بی پروا گشته و به ستایش سالهای شومِ ۲۰ تا۳۲ پر داختند. سالهای ناتوانی، سالهای بی قدرتی و بی آبرویی، سالهای انگلیسی-روسی، سال های مصدقی ها و توده ای ها. به پسِ آشوبِ مشروطه ، آن آشوب ستیز تا اندازه ای توانسته بود به شاهی، معنای راستین وایرانیِ آن را باز گرداند. "توده ها" دوباره دگردیسی یافته و داشتند "ایرانی" می شدند ، داشتند "مردم" می شدند. ولی آشوبِ پنهان و آشکارِ ۲۰ تا ۳۲ جان گرفت. شاهِ توانا رفته بود و شاهی ناتوان بر اورنگ بود. بسیار جوان بود و ناآزموده .