«رنگین کمان».. زمان بی پایان «آن» را، در چشم به راه پایان زمان. «این» بودن، باید زیست

« رنگین کمان »

زمانِ بی پایانِ « آن » را، در چشم به راهِ پایانِ زمانِ
« این » بودن، باید زیست.
اورمزد همانا به پسِ ۹هزارسال می آید.
ولی اورمزد از هم اکنون، آنچه را که از آنِ دمِ سپسینِ فرجامِ زمانِ اهرمن است، می آفریند.
و آنکس که از برای « خدایی که می آید »، می زید، بیگمان در دلِ زمانِ گذرای اهرمن، زمانِ ناگذرای اورمزد را می زید.
چمِ این سخن کدام است؟
از جانگدازه ای آگاهمان می سازد که خود را می گسترد و آن، زمانِ تلخ و ناروای شهریاریِ اهرمن است به درازنای ۹ هزار سال.
خواست و اراده ای استوار می خواهد تا این زمانِ دلهره بار و دهشتناک را برتابد و خود را واننهد و امید را در اکنون خود نهادینه کند.
شهریارِ جهان برای ۹ هزارسال، اهرمن است و زروان این را بناچار پذیرفته است.
زروان سوگندش را به زیرِ پا نمی تواند که بگذارد.
آنچه امید را از برای روزگارانِ سپسین، زنده نگاه
می دارد، این است که زروان بَرسَم را در دستانِ اهرمن ننهاد و آنرا به اورمزد سپرد.
رنگین کمانی برفراز « این دم » که بَرسَم در دستانِ اورمزد نهاده شد و « آن دم » که شهریاریِ اورمزد
می آغازد، کشیده شد.
این رنگین کمان، آن باوری است که « امروز » از برای
« آنروز » زیسته می شود.
این رنگین کمان در دل ها و بینشِ باورمندانِ آیین زروان پدیدار است.
در نبودِ این رنگین کمان، مهر است که دل ها را وا
می نهد و از بینش نیز می گریزد.
در نبودِ این رنگین کمان، پوچ منشی خود را به آیین دگر
می کند و باور به روزگارانِ اورمزد
رنگ می بازد و می غلتد در مغاکِ فراموشی.
آنکس که به زروان و آیین اش باور دارد، می داند که زمانِ درگذر، پاره ای است از آنچه ناگذر است و آنچه می گذرد، در آنچه ناگذر است می گذرد.
اهرمن، فرزندِ گمانمندی، پادافره ی زروان است.
زخمی است از درون به زروان، به بلندای ۹ هزارسال تلخی.
ولی این زخم بسته خواهد شد و آنگاه فرزند راستینِ او، در دامانِ زمانِ ناگذر، شهریاری خواهد کرد.
شهریاریِ اهرمن مانندِ گمانمندیِ زروان، گذراست.
و کوبه ی اهرمن نیز با آنکه دردناک است و سنگین، گذراست.
شهریاریِ اورمزد زاده ی خواستِ راستینِ زروان است.
و خواستِ راستینِ زروان بمانندِ خودِ او ناگذراست و ماناست و جاویدان.
آنچه در ژرفای آیینِ زروان نهفته، خواستی است دشوار و سهماگین، از آنکسی که باورش دارد و باید که آن را بزید.
این گرونده باید برتابد هرآن زشتی و پلشتی و رنج و شکنج را که اهرمن می آفریند.
و همهنگام باید که نبازد باورش را به آن رنگین کمانی که بر آسمانِ دلِ پُرمهرش پدیدار است.
آنچه را زروان می خواهد ، چون خودش، جاودان خواهد ماند.
بیکران، از ژرفای دل، نمی تواند چیزی بخواهد که کرانمند گردد.
او فرزندی خواست و برایش یزش کرد.
یزش کرد که او زاده شود و بیافریند تا بیکران.
زروان فرزندی کرانمند نخواسته است و از برای کرانمندی نبود که یزش می کرد.
زروان آفرینش را از برای گذرا بودن نمی خواست.
پس او،آفریننده را مانا و ناگذر خواسته بود.
اورمزد هرآنچه زیبا و نیک بود را آفرید.
زروان به آنچه ها که اورمزد آفریده بود، جنبش بخشید و بخت و بهره شان را در سرشت و در نهفت شان بنهاد.
اهرمن ناخواسته، آمد و با خواستِ زروان، نهستی یافت.
اورمزد با خواستِ زروان، آمد و باخواستِ او، مانا شد.
زروان و اورمزد و جهان، همهنگام،
« یک » اند و « سه » اند.
زروان بی آنکه اورمزد باشد، اوست.
و اورمزد آفریدگاری است که در آفریده پدیدار است، بی آنکه آن باشد.
و زروان بدین سان است که در هرآنچه هست، باشنده است.
زروان بخت و بهره ی هرآنچه هست، است.
زروان چون نمی گذرد، هماره کهن و هماره نو است.
و جهانی که اورمزد آفرید با زروانگیِ زروان هماره خود را نو می سازد.
جهان و هر آنچه در او می گذرد، چون زروان و فرزندش اورمزد، ماناست.
و اکنون زُروان چنین می خواهد و چنین می گوید:

که زمان و زمانه ی تلخِ و ناروای « این » به سرآمده
و زمان ِ آن فرا رسیده که زمانه ی روای « آن » بیاغازد.
این چنین رقم زده است سرنوشت را، زروان!

خسرو یزدانی ۲۸ ژوئن ۲۰۱۸ فرانسه

کانالِ فلسفیِ « تکانه »

@khosrowchannel