https://t.me/joinchat/AAAAAENEy7OlJWZFgWOtiA
«هر فرهنگ را باید با توجه به آنچه بیش از همه محترم میشمارد فهمید؛ آنچه هر فرهنگ بیش از همهچیز محترم میشمارد میتواند در نوع خاص
«هر فرهنگ را بايد با توجّه به آنچه بيش از همه محترم میشمارد فهميد؛ آنچه هر فرهنگ بيش از همهچیز محترم میشمارد میتواند در نوع خاصّى از انسان متجلّى شود، و اين نوعِ خاص از انسان میتواند روزى بر جامعۀ موردنظر آشكارا فرمانروايى كند.»
لئو اشتراوس، شهر و انسان، رويه٦٢، برگردان رسول نمازى
« گره خورده بر يالِ توسنِ راز »
اكنون از خود میپرسم آن چه چيزى است كه مردمان گونهگون ايران بيش از همه باورش میدارند. آيا به پسِ هزارهها كه اين مردمان باهم زيسته و باهم سرکردهاند، چيزى ژرف در ميانشان نبوده كه بسيار گرامى داشته میشده و دليلى بوده از براى ماندن و فروپاشيده نشدن؟
آن چه چيزى است كه شاهنامه پاسدارش شد و نگذاشت به مغاكِ فراموشى فرو غلتد؟ شاهنامه، پلِ ميانِ هزارهها، چه چيزى را زنده نگاه داشته كه ما نيز گرامیاش میداریم؟
ايرانيان هماره بهگونهای ژرف به خدايانشان باور داشتهاند؛ هماره شاهِ دادگر را مهر ورزیدهاند؛ هماره دریافتشان از ميهن، همراهِ خدا و شاه بوده است.
شاهنامه اين هر سه را بهگونهای درهمتنیده گرامى داشته و پاسدارى نموده است.
اگر آنچه تا امروز گرامى داشته شده، فردا نيز گرامى داشته شود، بيگمان ايران آدميانى ويژه از براى فرمانروايى خواهد پروراند. و روزى روزگارى اين فرمانروا بر لوحى خواهد نگاشت كه خدايش به او فرمان داده كه پلكِ چشمِ ميهن باشد و مردمانش را شاد نگاه دارد.
ولى بر "شاهنامه" نيز مانند "ايلياد"، چيزى ژرفتر و فراتر از خدايان و شاه و ميهن، و بر فراسوى خواستِ خدايان و آدميان نقش بسته است. اين چيزِ ژرف، ديگر خدا و ميهن و سرزمين نمیشناسد و بر هر كس و هر جايى چيره است. اين همانا سرنوشت است. اين دیگر خداوندِ جان و خرد نيست كه سرنوشتى چنين دهشتبار را برای سياوش و سهراب و اسفنديار و رستم ووو رقمزده باشد. اين بخت و بهرۀ آنان است؛ اين "قسمت" آنان است که در رقم خوردنش نه "آزاد" بودهاند نه آن را "برگزيده"اند، نه "پاسخده" آنیاند كه درگير و گرفتارشاند و نه "سزاوار" آن جان گدازهها و رنج و اندوه و آنچنان مرگی و پسامرگى اند.
ايرانى در هر آنچه گمانمندی كند، در ژرفاى پنهانش، هرگز باور به بخت و سرنوشت را زير پرسش نبرده است. اين از ناتوانى ايرانيان زاده نشده بل به وارونه، باور به سرنوشت است که حماسه میآفریند، استوره میپرورد و در دل استورهها رستمها و سیاوشها و اسفنديارها مینشاند. با آفرینش استورهها و در دلِ باورِ ژرف به سرنوشت و چرخ و زمانه و دستِ روزگار و بخت است که فردوسیها زاده میشوند و شاهنامهها سروده میگردند. يكدم ايران و ايرانى را از اين باورها و آفریدهها جدايش كنيد، دیگر هیچ ارجى نمیتوان به اين خاك و مردمانش گذاشت.
ايرانيان هماره بيش از هر چيزى به اینچنین سرنوشتى باور داشته و دارند. و اين باور، آنان را در دلِ هزارهها از دالانهای دهشتبار گذر داده و پابرجا و استوار نگاهشان داشته است.
ايرانى در شادی و اندوه، در دارا و ندار بودن و در پيروزى و شكست هماره به دستِ روزگار و سرنوشت و بهره و بخت باورمند بوده و باورمند مانده است. ايرانى حتّا بلیت بردوباختش، بلیت بختآزمایی نام داشت. این واژگان هماره در خوشبیاریها و بدبیاریها وردِ زبانِ همگان است كه بخت يارش بود يا قسمت همين بود. باور به سرنوشت و خواستِ خدايان همانى است كه بيش از هر چيزى و پيش ازهر چيزى باورِ بیچونوچرای ايرانيانِ همۀ روزگارانِ بوده است.
اینهمه، نشان از آن دارد كه ايرانى هماره جهانش فرو پوشیده در رمز و رازى ناگشودنى و شگفت بوده و است. ايرانى هرگز دنبالِ شگفتى زدايى از جهان نبوده است. آنان كه در دلِ هزارهها بر پهنۀ سپندِ ايران زيستند، هرگز در پىِ گشودنِ رازهاى خدايان و دستاندازی به سپهرِ راز نبودند. نه خدايانِ اين آبوخاک و آسمان، رشک ورز ِكيومرثان (زندگانِ ميرا) بودند و نه كيومرثان، رشک ورز خدايانِ جاويد. پیمانشکنی و اندازه دری را نه مهرپرستان گرامى میدارند و نه مِهر پاسش میدارد. هر ايرانى به قسمت و بختِ خود، باورى ژرف دارد. ايرانى هماره بر اين باور بوده است كه آدمى آنى میشود كه هست و نه آنى كه میخواهد. و آدمى در دلِ سرنوشتِ رقم خورده و رازآلودِ خود است كه چم مییابد. ايرانى هماره از زهدانِ راز زاده میشود، در دلِ راز میزید و با رازِ ناگشوده میمیرد. ايرانيان در دلِ روزگاران، رازى نگشودند و تا توانستند بر رازها افزودند. هرآن کس كه با راز بزيد بيگمان از آن نكاسته و بر آن خواهد افزود. ايرانى خود رازى است افزوده بر رازها.
ايران و ايرانى تا به کنون پابرجا مانده چراكه رازورزانه زيسته و با رازها چه شيرين و چه تلخ، با آشتى و فروتنى سركرده است. آزمندى و كوشش در دريدنِ پردۀ راز، ره بهجز به مغاك نمیبرد. تا هرآنگاه كه اين رازورزانه زيستن و گرامى داشتِ رازِ سرنوشت دنبال شود، ايران و ايرانى پابرجا خواهند بود.