«نه راهبر «توده» که فرمانروای «مردم» بباید بود».. مردم بیرون از آنچه که آمد، دیگر هویتی نخواهد داشت

« نه راهبرِ "توده" که فرمانروای "مردم" بباید بود»

" مردم " با استوره ها وآیین های خود، با سرزمینی ویژه، خدایانی ویژه، فرمانروایانی ویژه، شادی ها و اندوه هایی ویژه، جنگ ها وآشتی هایی ویژه، سوگند ها و باور هایی ویژه ووو چم می یابند. مردمِ بیرون از آنچه که آمد ، دیگر هویتی نخواهد داشت. به " توده "ای دگر می شود که هر آیینی از دیگر سرزمین ها ودیگر مردمان می تواند آن را به دنبال خود کشانده و از خود بی خودش سازد."توده" بی آیین است، بی بنیاد است، در پِیِ سود و زیانِ خود است و به آسانی می تواند از هرآنچه هویت و تاریخ و آیین و سرزمینِ خوداست دست کِشَد وآنرا وانهد. توده به آسانی می تواند فریب خورده واز دین وآیین ونیاکانش بگذرد و بر هرآنچه اورا در دمِ اکنون خوشایند باشد کرنش کرده و آن را بپذیرد.
توده هماره فریب می خورد و هرگز بر او نباید امید بست. توده می تواند هردم به رنگی درآید.
توده، فریب می خورد ولی نیرنگباز نیز می باشد چراکه والامنشی و نژادگی را باخته است. توده، خدایان وشاهانِ میهن را رها کرده و به بندگی خودکامه ها و بیگانگانِ توده نواز وتوده فریب تن می دهد. توده ها فرمانبری از شاهانِ نژاده و فرمانرانانِ نریمان را که در پایگانی بسیار بالا هستند را نمی پسندند و بوارونه چاپلوسانه در برابرِ رهبرانی پیشانی به خاکِ پایشان می سایند که از نزدیکی و همکیشی با آنان دم می زنند و با روبندِ فریب
می زیند. باید از خود آغازید. باید به استوره ها وآیین های نیاکان بازگشت. باید با دریافتی ژرف از آنچه نیاکانمان بودند، ما نیز بکوشیم آنی شویم که هستیم. با تکیه بر آنی که نیاکانمان بودند ما نیز خواهیم توانست خود را باز آفرینیم و رستاخیز نیاکان در آنی که ما می آفرینیم نمود یابند و هستی گیرند. آن ایرانیانی که در خود، آیین های والای مادها، پارسیان،هخامنشیان،اشکانیان و ساسانیان را بازآفرینند و از ایرنگ های نیاکان در گذرند، بیگمان سرفرازی خواهند آفرید. اگر این بن پایه ها رستاخیز یابند خواهیم توانست توده ها را دوباره به مردم دگر کنیم. آنگاه به آنچه به پسِ تازیان بر ما رفته، باریک تر خواهیم نگریست و خود را از هرآنچه توده گرایی و چاپلوسی است رها خواهیم ساخت. آنگاه آنانی را که در درازنای بیش از هزاره، کوشیدند تا فردوسی سان سخن گویند و چون نیاکان بزیند و بینجامند، ارج نهاده و چون پیشاهنگانمان خواهیمشان ستود. هر کدامین از ماایرانیان باید جایگاهِ خود را بشناسیم و برآنچه هستیم پای فشاریم ولی آنی را نخواهیم که سزاوارش نیستیم. اگر سرنوشت و بخت یکی از مارا کبوتر ساخت، در پِیِ پرواز با باز نباشیم.
آزمند و رشک ورز نباید بود. آنی شویم که هستیم و نخواهیم آنی شویم که آندیگری است.
مردم، جایی چم می یابد که هرکس جایگاه ویژه ی خود را بشناسد. توده، آنجاست که هیچکس جایگاه ویژه ی خود را نمی شناسد و هر کس خود را سزاوار وشایسته آنی می داند که نیست. توده، آنجاست که هرکس پا جایی می نهد که آنسوی گلیمِ خویش است. توده، انبوهی از تازشگرانند و پایمالانی به گلیم دیگران. ایرانیان آنگاه دیگر توده نیستند که چمِ مهر وآیین و سوگند وپیمان را باز یابند. پیمان، همان اندازه است. پیمان پذیرشِ بخت است، پذیرشِ بهره است. پیمان، پذیرشِ مرزهای گلیم است. در آیینِ جمشید و مهر، بدی و پلیدی همانا پیمان شکنی و اندازه دری است. در دلِ این پیمان، ما مردمِ ایران می شویم. جایگاهِ راستینِ خود را بازمی شناسیم؛ جایگاهِ فرمانروا و فرمانبر راگرامی می داریم. از آز و رشک می پرهیزیم، آنگاه ما دوباره بر می خیزیم. و دیگر نه فرزندِ زمانه که پدر و آفردگارِروزگارِ خود خواهیم بود. آنی شویم که هستیم.
ایرانِ سرفراز ما را این چنین می خواهد.
مِهرِ پُرمِهر با ده هزار چشم ایران را و ما را می پاید.
خسرو یزدانی
۱-۶-۲۰۱۷ فرانسه
کانالِ فلسفیِ « تکانه »
@khosrowchannel