مارتولک
اینو یادم رفت بگم که وقتی بابام میپرید و چراغ مستراحو واسه مهمان عالیقدر روشن میکرد، کلید کناریش که هوا کش بودو خاموش میکرد یه با
اینو یادم رفت بگم که وقتی بابام میپرید و چراغ مستراحو واسه مهمان عالیقدر روشن میکرد، کلید کناریش که هوا کش بودو خاموش میکرد یه بار بهش گفتم بابا حالا چرا هواکشو خاموش میکنی اون مهمون بدبخت فکر میکنه خرابه نباید اصن روشن شه،گفت مهمون باید بدونه تو خونه من انقدر محترمه که اصن نیازی به هوا کش نداره(منظورش این بوده که مهمون تو خونش حتی اگه بو هم را بندازه ما به عنوان میزبان موظفیم اون بو ره سرمه چشمامون بکنیم)
حالا بابام خوبه از بابابزگم تو تکریم مهمان خبر ندارید(خدایش بیامرزد)یه بار دختر خالم همکلاسی دانشگاهشو برده خونه پدربزگ که درس بخونن،حضرت هر پنج دقیقه رفته در زده سولماز!!!بله؟؟؟؟ببین دوستت گشنش نیست؟؟!!سولماز گفته نه آقاجون ما ناهار خوردیم تو سلف دانشگاه،باز بعد چند دقیقه در زده ببین تشنش نیست چیزی نمیخواد،اونم گفته نه ممنون چایی آوردم براش،حالا اونم این "نه"ها رو حمل بر تعارف می پنداشته بلند شده نیمرو درست کرده و از بقالی سر کوچه نوشابه هم گرفته،دیگه وقتی که خیالش از بابت اشربه و اطعمه مهمونش جمع شده اومده در زده باز گفته سولماز!!!ببین دوستت شاش نداره !!