بابام یه شوهر عمه داره به اسم «کتاب» (به همین برکت همه کتاب صداش میکردن شایدم کتاب الله یا کتابعلی بوده من دقیق نمیدونم) سال‌ها پی

بابام یه شوهر عمه داره به اسم «کتاب» (به همین برکت همه کتاب صداش میکردن شایدم کتاب الله یا کتابعلی بوده من دقیق نمیدونم) سال‌ها پی

بابام یه شوهر عمه داره به اسم "کتاب"(به همین برکت همه کتاب صداش میکردن شایدم کتاب الله یا کتابعلی بوده من دقیق نمیدونم)سال ها پیش قرار بود از شهرشون بیاد شهر ما تا بره دکتر برای آزمایش رادیولوژیو این جور چیزا که میبایست شب قبل از آزمایش روغن کرچک میخورد تا روده معده عاری از هر گونه غذا و گاز پاکو پاکیزه میگشت.
به محض عزیمت کتاب به سمت شهر ما،عمه بابام زنگ زد خونه و بهش گفت: که این شوهر مظلوم ما اومده بره دکتر ولی روش نمیشه بیاد خونه شما و میخواد بره مسافر خونه ای جایی، خلاصه عمه به قربونت هر گلی به سرش بزنی انگار به سر کل فامیل زدی.خلاصه بابای ما هم پاشد رفت ترمینال کتابو پیدا کردو زد زیر بغلش و ورش داشت کشون کشون آورد خونه،کتاب بنده خدا که میدونست چه شب کابوسواری در پیش داره تا آخرین نفس مقاومت می کرد که نیاد و هی عجزو التماس که بذار من برم مسافر خونه،بابای منم که گیر سه پیچ مگه من مرده باشم تو بری مسافر خونه و طرفو خر کش کرد آورد تو، به محض ورود بابام خیلی چستو چابوک حمله کرد سمت سگک کمربند مردی که وادارش کنه شلوارشو بکنه تا تضمینی برای موندگاریش بشه، یعنی تو سیستم خاندان بابام اینا