مهمون شلوارشو در بیاره دیگه تمومه و شب موندنی شده

مهمون شلوارشو در بیاره دیگه تمومه و شب موندنی شده .کلن ضمانت اجرایی پذیرفتن دعوت شب باید بمونی همون کندن شلواره(کلنم همه مردای شهر همیشه زیر شلواری از زیر شلوار میپوشن و جورابم تا زانو میکشن روش)یارو دید که بابام یهو سمتش حمله کرده و قصد داره تا با فن کمر و اشگل گربه به پشت حریف برسه و طرفو بخوابونه رو زمین و شلوار از تنش در بیاره، دیگه تسلیم شد و همونجا کشید پایین تا بابام بی خیالش بشه.
مادرمم که فهمیده بود قوم شوهر داره میاد قبل اینکه بابام بره ترمینال،مرغشو انداخته بود تو قابلمه و تا اینا برسن خونه سیب زمینیشم دالبر دالبر خرد کرده بودو داشت سرخ میکرد و تا اینا شلوارو بکنن بساط مفصل سفره پهن شد، کتاب با خجالت اومد نشست سر سفره و دید مادر ما کلی تدارک دیده با شرمساری گفت اگه اجازه بدین من شام نخورم چون صبح آزمایش دارم و بهتره سبک بخوابم،که بابام با کفگیر دوباره یورش برد سمتش که این چه حرفیه مرد حساب،عیال کلی زحمت کشیده اگه نخوری این زن ما میگه فامیل شوهر ما از دست پخت من خوشش نیومده و خلاصه با نیرنگ ‏و دسیسه بهش یه پرس کامل غذای چربو چیل با مخلفات کامل خوروند،بعد شام و برچیده شدن سفره،بابامو کتاب نشستن به حرف زدنو اخبار گوش کردن،کتاب که احساس بی قراری
داشت و هی به ساعت نگاه میکرد برگشت گفت:
دکتر گفته من باید از 9 شب شروع کنم روغن خوردن اگه اجازه بدین من از ساکم روغنمو بیارم که بابام تا شنید باز جلدی پرید یه مجمه عرق خوری
طور واسش جور کرد و چندتا استکان چید توش و آورد گذاشت وسط حال،اون بدبختم اومد نشست سر بساط و تا در بطری روغن کرچکو باز کرد و بوش خورد زیر دماغش زد رو زانوش گفت:یا ابرفض من این زهر مار بو گندو رو چطوری بخورم آخه؟!!!هیچی دیگه بابامم ساقی وار شروع کرد براش پیک ریختن و هندونه گذاشتن زیر بغلش که مرد حسابی تو گرگ وال استریتی ،این چه حرفیه چطوری بخورم و هی توضیح میداد که دماغتو بگیر یهو
همه استکانو سر بکش،کاری نداره که،زهر هلاهل که نیست مرد مومن،اون بدبختم رو حساب حرفای بابام یه قلپ رفت بالا و قیافش شد مثل کویر ‏پر از ترک و چینو چرو ک و کله کچلشم مثل لبو سرخ سرخ شد،بدبخت تا خرخره هم بهش چلو مرغ خرونده بودیم دیگه اصن جا نداشت حتی قد یه
عدس فرو بده پایین،به هر ترتیب در میان تشویق ما و کوچینگ بابام استکان دومو رفت بالا،هنوز استکان تو دستش بودکه یهو انگار برق گرفته باشتش،خشک شد و همونجوری موند و بعد از شکمش یه صدای غررررررررر اومد،کتاب هی به شکمش نگاه میکرد و با تعجب یه نگاه هم به چشمای گرد شده ما،که یعنی این صدا از شکمه منه واقعا؟،بعد یهو بدون مقدمه مثل فنر از زمین پرید رو هوا و حداقل رکورد استانو تو پرش درجا
چند متری جابجا کرد و بهبود بخشید، از پرش ناگهانیش ما همه جا خوردیم که چی شد این یهویی، اونم مثل فشنگ چهار نعل دوید سمت مستراح،یعنی اگه کرنومتر میگرفتی کتاب حقیقتا صد مترو زیر 10 ثانیه دوید و دیگه سه متر آخر تبدیل شد به پرش سه گام و دیگه فرصتی نبود و از همون فاصله شیرجه زد تو دستشویی،بلافاصله ‏ مهیب ترین صدایی که میشد یک انسان از کونش در بیاره این درآورد، یعنی بطور خلاصه اگه بگم کتاب تو چند دقیقه چندتا رکورد گینس ثبت کرد و هر چه هنر داشت در معرض نمایش قرار داد.
آقا من نمیدونم واقعا این روغن کرچک از چه ترکیبی ساخته شده که به چشم برهم زدنی جوری شکمو بکار میندازه و روان میکنه که دیگه همنشین همیشگی سنگ توالت میشی،هر تلاش که کتاب برای کم صدا کردن صدای گوزش انجام میداد
منجر به شکست میشد و تو گویی ما وسط توپخانه نشستیم و دائما صدای انفجار مهیب و مهیب تر به گوش میرسید،بابام برای اینکه ما یه موقع نخندیم و پیرمرد بیستر خجالت نکشه و یه جوراییم کتاب احساس راحتی کنه و با خیالی آسوده تر به کارش ادامه بده