مارتولک
صدای تلوزیونو تا ته زیاد کرد، ازون ور حیاتی تو اخبار داد میزد مشروح خبرها و ازینور کتاب جواب میداد زارت، بعضی وقتام هنوز زارت او
صدای تلوزیونو تا ته زیاد کرد ،ازون ور حیاتی تو اخبار داد میزد مشروح خبر ها و ازینور کتاب جواب میداد زارت،بعضی وقتام هنوز زارت اول تموم نشده زارت دوم شروع میشد و گوز هاش باهم هم خوانی میکردن ،یعنی روغن کرچک با دل روده بنده خدا کاری کرده بود که از یه سوراخ
همزمان هم گازهای تصعیدی خارج میشدن و هم زمان هم نفسگیری میکرد و از سمت دیگه میعانات گازی دیگه خارج میشد و چه بسا فعالیت های اون شبش گازهای گلخانه ای هم تولید کرده بود، هنوز صدای اول تموم نشده موج دوم صدا مهیب تر و با تحریر قوی تر از راه میرسید،حالا کتاب بدبخت
میخواست این همه صداهای افسار گریخترو
مدیریت کنه وسطاش محکم هم سرفه هم میکرد که صدای گوزش تو صدای سرفش کم توجه تر جلوه کنه،خلاصه بعد از 40 دقیقه جون کندن و تقلازدن، مردی خیس عرق از مستراح اومد بیرون و دولا دولا اومد نشست سر بساطش،تا چشمش افتاد به بطری روغن زد تو سر تاسش که عرق سرد روش نشسته بود و شالاپ صدا داد،با قیافه مستاحصل گفت اینکه هیچی ازش کم نشده،من چطوری همه این شیشه کوفتی رو بخورم آخه؟
بابام گفت بیا بشین مرد،تو دیگه کمرشو شکوندی چیزیش نمونده،اتاق کوچیکه این زیاد به نظز میاد تو میتونی و همونطور که داشت بهش روحیه میداد پیکشو پر تر از قبل میریخت،کتاب مادر مرده
دماغشو گرفت و لا جرعه پیکشو داد بالا،به بابام اشاره کرد دوباره پر کنه تا هنوز دهنش گهیه دومیم بره بالا،پیک دومو که رفت بالا یه صدای عجیب تر
از دفعه قبل تو مایه های صدای افتادن پیچو مهره تو آبمیوه گیر از خودش دراورد و گازشو گرفت که
واسه راند دوم بره دستشویی،اینبار صدای گوزاش مهیب تر و طولانی تر بودن، انگار گوزاش دارن در حضور مسعود روشن پژوه مسابقه زو میدن،صداها از گام ریز شروع میشد و بصورت ممتد ادامه پیدا میکرد و وسطاش به گام درشت تر پیش میرفت و یه
جاهایی هم با تحریرهای مورب،گریزی هم به دستگاه های شور و اصفهان میزد تا دوباره تو گام پایین قطع بشه و قبل از استاپ کامل صدای بعدی از راه میرسید.کتاب که آبروی 70 سالشو یک شبه برباد رفته میدید با سرفه های محکم تر تلاش میکرد توجه مارو از گوز به سرفه معطوف کنه،در همین کشمکش ها بین گوزیدن و سرفیدن بود که مغز نتونست سیستم عصبو عضله ره خوب مدیریت کنه و همزمان چند کارو انجام بده فلذا مردی تعادلشو از دست داد و با کله افتاده روی گه خودش ، از صدای زمین خوردنش بابام پرید تو
دستشویی و در حالی که کتاب دست انداخته بود رو گردن بابام و همه محتویات معدش شتک زده بود رو سرو صورتش زیر لب ناله میکرد مگه نگفتم
بذار من برم مسافر خونه،چرا به حرف من پیرمرد گوش نمیدی،همینو میخواستی؟دیدی آبروم جلوی بچه هات رفت؟چرا اخه؟ و بابامم همش میگفت بابا طوری نشده این چیزا طبیعیه،یه جوری میگفت که انگار ما یه شب درمیون از این برنامه ها داریم . به هر حال اون شب ما کتابو کردیم تو حموم که بقیه کارشو با حباب ساختن توی وان ادامه بده با صدا خفه کن کمتر معذب تر بشه.
و اما ماجرا وقتی غم انگیز شد و دنیا در چشم کتاب تیره و تار گشت که وقتی فردای اون شب بابام به اتفاق کتاب به آزمایشگاه مراجعه کردن متوجه شدن که نوبت شوهر عمه نازنین فردا بوده نه امروز و کتاب فلک زده باید امشب یکبار دیگه همون داستانو تکرار میکرد.