ماسه.. آلیس مونرو.. برگردان: گیل آوایی

ماسه

آلیس مونرو

برگردان: گیل آوایی

آن زمان ما در کنار یک گودال ماسه ای زندگی می کردیم. نه گودال عمیقی که با بیل های مکانیکی غول پیکر کنده باشند. فقط گودال کوچکی که باید توسط یک کشاورزی سالها پیش کنده شده باشد. در حقیقت گودال به اندازه ای کنده شده بود که ترا به اندیشه ای وا دارد که باید منظور دیگری برای کندن آن بوده باشد. پاکار برای یک خانه شاید که ساختن آن هرگز ادامه نیافت.
مادرم نخستین کسی بود که توجه همگان را به آن گودال جلب کرد:
- ما کنار یک گودال ماسه ای غیر قابل استفاده ی ایستگاه خدمات بین راهی زندگی می کنیم.
چیزی که به مردم می گفت و می خندید. چون او خوشحال بود که همه چیز در ارتباط با خانه را به خیابان ریخته بود – همسری که با او پیشتر زندگی می کرد.
آن زندگی را خوب بیاد ندارم. بخاطر همین بخشهایی از آن را بوضوح یادم می آید اما بدون پیوندهایی که برای گرفتن تصویری کامل از آن لازم است. همه آنچه که در حافظه ام مانده خانه ای در شهر با کاغذهای دیواری ی خرس عروسکی( تدی بر = teddy bear ) در اتاق قدیمی ام، است. در این خانه ی تازه که براستی یک تریلر است، خواهرم " کارو" بود و تحتخوابهای باریک که بر روی هم، یکی روی دیگری قرار داشت. درآغاز وقتی که ما به آنجا نقل مکان کردیم، خواهرم کارو در باره خانه ی قدیمی مان برایم حرفهای زیادی زد و می کوشید که این یا آن را بیاد بیاورم. این حرفها زمانی می شد که در رختخواب بودیم و او دوست داشت از این حرفها بزند. عمومن گفتگوی ما که به بخواب رفتن من، می انجامید، ختم می شد. گاه من فکر می کردم که براستی بیاد دارم، اما از ترس اینکه بعضی چیزها را اشتباه کنم، وانمود می کردم که بیاد ندارم.
وقتی که به تریلر نقل مکان کردیم، تابستان بود. سگمان را با خود داشتیم.
- بلیتزر عاشق اینجاست
مادرم می گفت. و درست هم می گفت. چیزی که سگ دوست نداشت جابجایی در شهر، از یک خیابان به خیابان دیگر بود حتی جایی با خانه های بزرگ و چمنهای گسترده با فضای باز بیرون شهری؟ او به هر ماشینی که از جاده می گذشت، پارس می کرد. طوری که او خود را مالک جاده می دانست. و حالا هم مثل همیشه سنجاب و موش صحرایی اش را آورد که می کشتشان.
در آغاز کارو از این جابجایی مایوس بود.و نیل ناگزیر بود که با او در این باره حرف بزند.توضیح دهد که طبیعت یک سگ اینطور است که در چرخه زندگی اش چیزهایی باید چیزهای دیگر را بخورد.

1. او غذای مخصوص سگ را می گیرد.

کارو بحث می کرد اما نیل می گفت:

1.فرض کن که نگیرد؟ فرض کن روزی ما همه ناپدید شویم و او خودش باید از خودش دفاع کند؟

کارو می گفت:

1.من نمی شوم. من ناپدید نمی شوم و می خواهم همیشه از او مراقبت کنم.

2.تو اینطور فکر می کنی؟