نیل می‌گفت و مادرمان وارد بحث می‌شد و او را از بحث منحرف می‌کرد

نیل می گفت و مادرمان وارد بحث می شد و او را از بحث منحرف می کرد. نیل همیشه آماده بود به موضوغ امریکاییان و بمب اتمی بپردازد. و مادرمان فکر نمی کرد ما هنوز برای آن آمده هستیم. او نمی دانست که وقتی نیل آن را مطرح کرد، من فکر کردم که او درباره یک بمب اتمی حرف می زند. می دانستم که چیزی در این بحث مطرح است اما در نظر نداشتم بپرسم و بخندم.
نیل یک هنرپیشه بود. در شهر، یک تئاتر تابستانی حرفه ای بود، چیزی تازه در آن زمان، که برخی مردم به آن علاقمند و برخی دیگر نگرانش بودند. می ترسیدند که سبب بد آموزی شود. مادر و پدرم در زمره ی کسانی بودند که علاقمند بودند. مادرم فعالانه آنطور بود، زیرا وقت بیشتری داشت. پدرم کارمند بیمه بود و زیاد سفر می کرد. مادرم در گیر جمع آوری کمک مالی های مخلتف برای تئاتر بود و بطور رایگان به تئاتر خدمت می کرد. او زیبا بود و به اندازه کافی جوان که به جای یک هنرپیشه ی زن اشتباه گرفته شود. او هم شروع کرده بود مانند یک هنرپیشه لباس بپوشد. شال و دامن بلند و گردنبندهای آویزان. او موهای خود را رها و افشان می کرد و آرایش کردن را قطع کرده بود. البته من در آن زمان نفهمیده بودم و دقت نکرده بودم. مادرم، مادر من بود. اما بدون شک کارو فهمیده بود. پدرم هم. از این رو همه چیزی که از مادرم می دانم و احساسی که به مادرم دارم، فکر می کنم پدرم می بالید به اینکه مادرم در این سبک رها و زیبا دیده می شود و اینکه چگونه با گروه تئاتر جور می شود. بعدها وقتی پدرم در این باره صحبت کرد، گفت که او همیشه موافق هنر بوده است. من می توانم حالا تجسم کنم چگونه مادرم شرم آور می توانست بوده باشد. با چاپلوسی و خنده هایی برای پوشاندن چاپلوسی اش. اگر او در مقابل دوستان تئاتری اش این را اظهار می کرد.
خوب، بعد توسعه ای پدید امد که می توانست پیش بینی شود، احتمالن هم پیش بینی شد اما نه توسط پدرم. من نمی دانم آیا این اتفاق برای هر کسی یا داوطلبی روی داد اما می دانم، هر چند بیاد نمی آورم، که پدرم گریست و تمام روز مادرم را در خانه دنبال کرد. اجازه نمی داد از نظرش دور شود و نمی پذیرفت که باورش کند. و مادرم بجای اینکه چیزی به او بگوید که آرام بگیرد، چیزی گفت که حالش را بدتر کرد.
او گفت که از نیل بچه دار شده است.
مطمئن بود؟
صد در صد. او روال عادت ماهانه اش را می دانست.
بعد چه شد؟
پدرم از گریستن باز ایستاد. او باید سر کار می رفت. مادرم وسایلمان را جمع کرد و ما را به تریلی ای برد که نیل پیدا کرده بود. جایی بیرون از شهر. مادرم بعدها گفت که او نیز گریسته بود. اما او همچنین گفت که او احساس زنده بودن می کرد. شاید برای نخستین بار در زندگی براستی زنده بودن را حس کرد. او احساس کرد انگار شانس دیگری بخود داد که دوباره زندگی را از نو شروع کند. او بر نقره ها و چینی ها و طرحهای تزیینی و گلهای باغ و حتی روی کتابها در قفسه ی کتابها راه می رفت. او حالا زندگی می کرد نه اینکه زندگی را بخواند. او لباسهایش را در کمد لباس می آویخت و کفشهای پاشنه بلندش را در قفسه ی کفشها می گذاشت. انگشتر الماس و حلقه ازدواجش را روی میز آرایش رها می کرد. لباس شب ابریشمی اش در کشوی کمد لباس بود.
او می خواست بعضی وقتها بدون لباس زیر در پیراهن برای قدم زدن به حومه ی شهر برود.تا زمانیکه هوا گرم باقی می ماند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ