📚 داستاننویسان و دوستداران داستان 📢ماتیکانداستان را به شیفتگان فرهنگِ ایرانزمین معرفی کنید 📢📢محتوای مطالب، نظر نویسندگان آن است و ممکن است با دیدگاه گردانندگان ماتیکانداستان همسو نباشد. ارتباط با مدیر کانال @vahidhosseiniirani
از کتاب «آخرین شاهدان (یکصد قصهی غیر کودکانه)». سوتلانا الکسیه ویچ، برندهی نوبل ادبیات سال ۲۰۱۵
از کتاب «آخرین شاهدان (یکصد قصهی غیر کودکانه)»
سوتلانا الکسیه ویچ ، برنده ی نوبل ادبیات سال 2015
برگردان: شیوا فرهمند راد
[ترجمه از سوئدی و روسی به موازات هم]
«نمیگذارد پرواز کنم و بروم...»
واسیا سائولچنکا، هشتساله، اکنون جامعهشناس
بعد از جنگ یک کابوس سالها آزارم میداد... کابوسی درباره آن آلمانی کشتهشده. اولین کسی که خودم کشتهبودم. اما توی کابوسم او نمردهبود... من پرواز میکنم، اما او مرا محکم گرفتهاست. من اوج میگیرم... پرواز میکنم... و پرواز میکنم... او به من میرسد، و با هم فرود میآییم. من توی یک گودال میافتم. میخواهم برخیزم، بلند شوم... اما او مانعم میشود... نمیگذارد پرواز کنم و بروم...
این کابوس... دهها سال دنبالم کرد...
وقتیکه آن آلمانی را کشتم، کلی چیزها از سر گذراندهبودم... دیدهبودم که چطور پدر پدرم را توی خیابان، و پدر مادرم را دم چاه تیرباران کردند... پیش چشمان من قندان تفنگ را توی سر مادرم کوبیدند... موهایش قرمز قرمز شد... اما وقتی که من بهطرف آن آلمانی تیر میاندازم، هیچ نمیرسم به این چیزها فکر کنم. او زخمی میشود... میخواهم مسلسل زا از او بگیرم، به من گفتهاند که باید مسلسل او را بگیرم. ده سالم است، پارتیزانها مدتیست که مرا به مأموریت میفرستند. بهطرف او که میدوم یکهو میبینم که هفتتیر او پیش چشمانم میرقصد. آلمانی با دو دستش آن را بلند کرده و رو به صورت من گرفته. ولی او نیست که میرسد ماشه را بکشد، من میرسم... و خب، معلوم است، برای اینکه هفتتیر از دستش میافتد...
نرسیدم بترسم از اینکه او را کشتم... و در طول جنگ هیچ به او فکر نکردم. دور و برم خیلیها بودند که کشته شدهبودند، میان مردگان زندگی میکردیم. عادت هم کردهبودیم. فقط یک بار ترسیدم. رفتیم توی یک ده که تازه آتشش زدهبودند. صبح همان روز آتشش زدهبودند، و ما شامکاه رسیدیم. یک زن سوخته را دیدم... افتادهبود آنجا سیاه سیاه، با دستهای سپید، دستهای زندهی زنانه. آنجا بود که برای اولین بار ترسیدم. دلم میخواست جیغ بزنم، اما بهزحمت جلوی خودم را گرفتم.
نه، بچه نبودم. چیزی از بچهبودنم بهیاد نمیآورم. فقط... گرچه از کشتهها نمیترسیدم، شبها یا در شامگاه از رد شدن از گورستان میترسیدم. مردههایی که روی زمین افتادهبودند مرا نمیترساندند، اما آنهایی که زیر خاک بودند میترساندندم. ترسی کودکانه... هنوز باقیست... بهشدت... با آنکه معتقدم که بچهها از هیچ چیز نمیترسند...
بلاروس آزاد شدهبود... همهجا لاشهی آلمانیها افتادهبود. خودیها را جمعشان کردند و ریختند توی گورهای جمعی، اما آلمانیها مدتها بر زمین ماندند، بهخصوص در زمستان. بچهها میدویدند به صحرا تا مردهها را تماشا کنند... و آنجا، همانجا کنار آنها، «جنگبازی» و «دزد و پلیسبازی» میکردند.
خیلی تعجب کردم از اینکه کابوس آن آلمانی سالها دیرتر بهسراغم آمد... انتظارش را نداشتم...
اما کابوسها دهها سال دنبالم کردند...
یک پسر دارم. مرد بزرگسالیست. خردسال که بود فکر اینکه بخواهم این چیزها را برایش تعریف کنم آزارم میداد... گفتن دربارهی جنگ برای او... او سعی میکرد که بپرسد و حرفها را از من بکشد بیرون. اما از این صحبتها در میرفتم. دوست داشتم که قصه برایش بخوانم و دلم میخواست که بچگی کند. حالا دیگر بزرگسال است اما با این همه حالش را ندارم که با او درباره جنگ حرف بزنم. شاید یک روزی این کابوسم را برای او تعریف کنم. شاید... مطمئن نیستم...
بیگمان دنیای او را ویران خواهد کرد. جهانی بدون جنگ... کسانی که ندیدهاند چگونه انسانها یکدیگر را میکشند، اینها گروه یک جور دیگری هستند...
@anjomane_dastani_rahtaab