📚 داستاننویسان و دوستداران داستان 📢ماتیکانداستان را به شیفتگان فرهنگِ ایرانزمین معرفی کنید 📢📢محتوای مطالب، نظر نویسندگان آن است و ممکن است با دیدگاه گردانندگان ماتیکانداستان همسو نباشد. ارتباط با مدیر کانال @vahidhosseiniirani
از کتاب «آخرین شاهدان (یکصد قصهی غیر کودکانه)». سوتلانا الکسیه ویچ، برندهی نوبل ادبیات سال ۲۰۱۵
از کتاب «آخرین شاهدان (یکصد قصهی غیر کودکانه)»
سوتلانا الکسیه ویچ ، برنده ی نوبل ادبیات سال 2015
برگردان: شیوا فرهمند راد
[ترجمه از سوئدی و روسی به موازات هم]
«آیا خدا به راستی این چیزها را میدید؟ و چه فکر میکرد...»
یورا کارپوویچ، هشتساله، اکنون راننده
من چیزهایی دیدهام که هیچ نباید دید... انسان لازم نیست ببیندشان. و تازه من بچه بودم.
من سربازی را دیدم که داشت میدوید و یکهو گویی سکندری خورد. و افتاد. مدتها به زمین چنگ میزد، بغلش میکرد...
من دیدم چطور سربازان اسیرشدهی ما را به صف کردهبودند و از میانهی ده میبردند. ستونهای دراز. با بالاپوشهای پاره و سوخته. جایی که شب اتراق میکردند، پوست درختها جویده میشد. بهجای خوراک، لاشهی اسب مرده برایشان میانداختند. آنها تکه – پارهاش میکردند و میخوردند...
من دیدم که چهطور یک قطار نفربر آلمانی از خط خارج شد و آتش گرفت، و صبح که شد چهطور همهی کارکنان راه آهن را روی خط خواباندند و یک لکوموتیو را رویشان راندند...
من دیدم که چهطور گاریها را به پشت انسانها بستند. ستارههای زردرنگ به پشتشان دوختهبودند... شلاقشان میزدند و هی میکردند. تفریح میکردند.
من دیدم که چهطور با سرنیزه بچهها را از آغوش مادرانشان بیرون میکشیندند و توی آتش میانداختندشان. یا توی چاه... اما نوبت من و مادرم نرسید...
من دیدم که چهطور سگ همسایهمان گریه میکرد. نشستهبود روی خاکستر خانهی چوبیشان تنها. نگاهش شبیه نگاه یک آدم پیر بود...
و من بچه بودم...
با این یادها بزرگ شدم... بدبین و بیاعتماد بزرگ شدم، سروکار داشتن با من آسان نیست. وقتی که کسی گریه میکند، احساس همدردی نمیکنم، بر عکس، دلم خنک میشود، برای اینکه خودم نمیتوانم گریه کنم. دو بار ازدواج کردهام، و دو بار ولم کردهاند: هیچکدام از همسرانم چندان دوام نیاوردند. دوست داشتن من آسان نیست. خودم میدانم... خودم میدانم...
خیلی سالها گذشته... و حالا میخواهم بپرسم: آیا خدا بهراستی اینها را میدید؟ و چه فکر میکرد؟...
@anjomane_dastani_rahtaab