📚 داستاننویسان و دوستداران داستان 📢ماتیکانداستان را به شیفتگان فرهنگِ ایرانزمین معرفی کنید 📢📢محتوای مطالب، نظر نویسندگان آن است و ممکن است با دیدگاه گردانندگان ماتیکانداستان همسو نباشد. ارتباط با مدیر کانال @vahidhosseiniirani
داستانک/. کدخدای گاوها. نویسنده: حسن شیردل
داستانک/
کدخدای گاوها
نویسنده: حسن شیردل
من از بچگی گوساله ام را دوست داشتم. بیشتر وقت ها می رفتم و در طویله کنارش می خوابیدم وقتی که بزرگ شدو برای خودش گاوی شد؛ آغوش که نداشت اما شکم گوشت آلویش انقدر گرم و نرم بود که من آرام باشم . آرام بخوابم. مدتی بود شکمش تکان می خورد. شبها انگار شکمش پسم می زد.یک چیز از شکم گاو می زد توی سرم و آن خواب آرام را ازمن می گرفت. ماده گاو طویله مان گوساله داشت توی شکمش مثل گاو همسایه مان. دیگر نمی شد کنارش خوابید هر که در خانه بود خندید. مسخره ام کرد. کمی بعد گاومان زایید . کسی باورش نشد سه قلو. چند سال بود که کسی ندیده بود گاوی سه قلو بزاید. گاو مان مشغول گوساله هایش شد.دیگر مرا بدجوری فراموش کرد. حتی دیگر با آن چشم های درشتش مرا نمی دید. حتی وقتی به چشم هایش نگاه می کردم سرش را پس می زد. اما یک شب همسایه مان آمد و از سر حسادت طویله مان را آتش زد. گاومان از طویله آمد بیرون. مقابل ایوان ماغ می کشید. از اتاق آمدم بیرون مثل همیشه تو چشم هاش خیره شدم دیدم دارد گریه می کند. اشک می ریخت اندازه همان لگد های نرم و کوچکی که به سرم می خورد. دویدم داخل طویله تمام خانه جیغ می کشیدند که من هر سه تا گوساله ها را نجات دادم. آن روز دیدند مردم که گاومان جلو پایم دوتا پاهای جلوش را خم کرد و پاهای لخت سوخته ام را لیس کشید. بعد از آن بود که اسم و رسم پیدا کردم. همه مرا می شناختند. بزرگ تر که شدم کدخدا که مرد به خاطر همان اسم و رسم مرا کدخدا کردند. حالا گاهی گاوها مریض می شوند می روم سراغشان. چسم هایشان را می بینم. گاهی در طویله کنارشان می خوابم. اما خوب نمی شوند. یک مدت است مریض اند. هیچ گاوی گاو خودم نمی شود. من چشم گاوها را وقتی نگاهم می کنند نمی شناسم. این نوشته را می دهم یکی برساند به شما مردم. که یادتان باشد من که کدخدایی را رها کردم و رفتم ؛اما شما یادتان باشد هر کدخدایی که بچه نباشد چشم گاوهایتان را نمی تواند بخواند. من خیلی وقت است که دیگر بچه نیستم.
انجمن ماتیکان داستان
https://telegram.me/matikandastan