ف. ع آنها بود، با آنها بود. شاید می‌شد بازکننده در یا دروازه‌ای باشد برای به میدان آمدن مردم

ف
ع آنها بود، با آنها بود. شاید می شد بازکننده در یا دروازه ای باشد برای به میدان آمدن مردم. این ها حس ها و آنالیزهای من بود که از لابه لای امکان های کم و تنگ بایستی می گفتم. در همان فیلم، صبح در خانه راننده گوش کن که رادیو چه می گوید. و اول فیلم در تاکسی رادیو چه می گفت. هر چیز را که می شد کردم و هر چیز را که می تونستم کرد. سیاستمدار اول مملکت پایش را زمین کوفت گفت تو حتی از گل بر سینه من هم نگذشتی. دون ژوان برناردشا را به صحنه آوردم. همه جور کار کردم. و اصلاً و ابداً توقعی هم نداشتم. توقع باید این می بود که در زیر آن گنبد صدایی بپیچد. اما کسی نفهمید و صدایی نپیچید. و من وظیفه خودم به خودم را ایفا کرده بودم. آنوقت بود که رفتم بعد از آن همه سال ها مصرف کننده هم نباشم. نه، به سرما و گرما کاری نداشته باش. در این نفهمیدن ها نگاه کن که فقط به اینکه با جرثقیل عکس گرفته ام یا مثل دکتر کوشان که معتقد بود اگر او هم هلیکوپتر در اختیارش بود موج و مرجان خارا را می ساخت. تمام گیر کردن در حقارت و حسادت محیط.

همینگوی نویسنده های آن روز آمریکا را تشبیه می کند به کرم هایی که در شیشه می فروشند به ماهیگیرها. این کرم ها در تنگنای شیشه از هم تغذیه می کنند. حالا از کجا و از چه چیز همدیگر را برو از ماهیگیرها یا دانشمندان کرم شناس بپرس. این گروه دست بقلم غلط انداز هم از چیزهای یکدیگر تغذیه می کردند برای خودنمایی به یکدیگر. حرفشان به خودشان بود و حتی در حمله هاشان دفاع صنفی را از نظر نمی بردند. فقط حقیقت نبود. یا فقط حقیقت بود و درستی که فدا می شد. هیچ نویسنده و هیچ نقاشی و هیچ منتقدی نبود که بسنجد. زود می پریدند روی کرسی خود نشان دادن. در آن قوطی شکسته تنگ برای خودشان دنیای بزرگ می ساختند و مهمل های خودشان را بصورت نسخه علاج همه دردهای کیوانی و کیهانی تلقی می کردند. مثل بز اخفش حداکثر سر تکان می دادند اما آیا می فهمیدند که در یک قصه چه جور به تدریج که صبح می شود و روشنایی زیادتر می شود و آدمها به هم صحبت می کنند، اجزاء قصه هم یکی به یکی دیده می شود و شناسانده می شود؟ آیا می فهمیدند که چگونه شر و خبث از یک آتش سیگار به آتش سیگار دیگری منتقل می شود؟ آیا می فهمیدند مرگ که همیشه همراه و رفیق آن آدم بوده است حالا برای شفا حبه قند پهلوی بستر او گذاشت؟ آیا فهمیدند حمله آخر موج و مرجان را و شیار کف آلود را؟ هیچکس نفهمید. جز فقط یک نفر. اما تمام آن گروه که هم آن آدم بهشان عن تکلتوئل خطابشان می کرد نفهمیدند. آیا «مارلیک» را فهمیدند؟ آیا وقتی که شخم می شد زمین، و خیش در زمین فرومی رفت آن ابله های بی سواد بی گناه که دل را به فکرهای خودپسندانه شان خوش نگاه می داشتند اصلاً مطلقاً دیدند تا برحسب هر جور فهم یا نفهمی شان درباره اش بیندیشند؟ ما در زبان فارسی کلمه ای هم به گوشمان نخورد که از درک زیر قشر و ظاهر مطلب حکایتی کند، اصلاً چهار کلمه پشت هم قطار کردن با کش رفتن از ترجمه هائی که برایشان کردند هیچکسی را شاعر نکرده است اگر چه جاودانه ابرمرد می شود شد، گاهی. در ما نه چشمداشتی بود نه ترسی، نه امیدی، فقط آرزوی دوردستی بود. حالا که سال های سال گذشته ست دیگر تو سطحی و هوایی نگو، ننویس. من از هیچکس توقعی نداشتم، که اگر داشتم تعریف و فهم و درک قصد با تمجید از جوریس ایونز و مالروو آرتور التون و سادول و جان گریرسون برای من بس بود.

خیلی هم منطقی بود این نبودن فهم درست، وقتی که دست کم سه قرن، و در واقع پنج، از افول تمدن ما می گذشت و تکان خوردن از زمانه ای شروع شد که مغز فردهای منفردی مثل داور، با قدرت کاراکتر و نابستگی به حرفهای کهنه جاری که در رضاخان بود مملکت را تکانی داد. تکانی از حالتی که هیچ شباهت نداشت به آن میوه ای که ربع قرن بعد به بار آورد، و آن میوه هیچ شباهت نداشت با آن نفس کشیدنی که از اواخر دهه سی سرعت گرفت، و تنها بعد از این خواهد بود که چیزکی باشد، چیزکی اگر که دنیا بایستد، والا دنیا می رود و اینها هم به دنبالش اما با سرعت و توان جنبی، به یدک کشیده شده رفتن. فهم یک چیز آماده نیست، و از محیط بار می گیرد. محیط کم کم به ضرب پیشرفت وسیع تر می شود، فریبنده تر هم می شود، اما باید در این میان، درست تر دید. نه مثل آن کم عقل بیماری که از دوستی هر چه بهش گفتم علم بهداشت را وسیع تر کرده است ، دوا زیادتر شده ست، مرگ و میر کمتر شده است، جمعیت زیادتر می شود، جمعیت خوراک می خواهد، و ساختن خوراک آب می خواهد و آب از زمین درآوردن با حفظ سنت قنات کافی نیست. اما او از چاه عمیق می ترسید، بس که پرت بود و پرت ماند و پرت هم رفت. با سد و چاه مخالف بود زیرا برای سد و چاه ماشین لازم بود و ماشین را که در جاهای دیگر اختراع شده بود باید می آوردند. و این کارها با چس ناله ها مرادف می شود باشد اما میسر نه.

حالا من دارم بعد از مرگ سهراب نسخه نوشدارو و برای آیدین آغداشلو(قافیه را